X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 05:03 ب.ظ

تهران

چند روزی نبودم

رفتم خانه پدری

خانه ایی که پدر نیست

خانه ایی خالی از محبت پدری

پدرم تا دو سال پیش بود

و حالا نیست

و در دل خاک سرد خوابیده است

رفتم سر خاک او

و نگاه مهربانش را از دل سنگ سیاه جستم

ارام ارام

انگار از ابد اینجا خفته است

 ابی بر سنگ سیاه ریختیم

سر خورد

و ریخت کنار ارامگاه 

و خاک را خیس کرد

چند نفری امدند و فاتحه ایی خواندند

و رفتند

باد تندی می امد

 با خواهرم  به خانه پدری بازگشتیم

مادرم بود

و حالا اینجا خانه مادرم هست

خانه مادری

مادرم تنهاست

و خاطراتش را با پدر مرور می کند

 درختان سر سبز حیاط خانه را پر کرده اند

عطر اقاقیا  فضا را  پر کرده است

و گل های محمدی پر از غنچه اند

گنجشک ها داد و قال عجیبی به راه انداخته اند

و کلاغی در بالا سر من لانه کرده است

و دارد برای بچه هایش غذا می اورد

هر چند دقیقه ایی پرواز کنان روی شاخه قره اقاج می نشیند

و بعد وارد لانه می شود

 اون طرف تر دو کلاغچه دارند برای خودشان خونه سازی می کنند

و چقدر جالب

هر از گاهی یکی از انها تکه چوبی را به منقار می گیرد

و خود را به اون بالا شاخه می رساند

 سه روزی که اونجا بودم خانه اشان داشت تکمیل می شد

 اما کار این کلاغچه ها بی دردسر هم نبود

اون کلاغی که گفتم مزاحم انها بود

 به اونها حمله می کرد  تا خانه انها را خراب کند

گاه در میان شاخسارها  به هم حمله می کردند

و جنگ و گریزی راه می افتاد

کلاغچه ها با هوش تر  از کلاغ  بودند

کلاغ وقتی به لانه حمله می کرد

کلاغچه ها هر دو به کلاغ تنها حمله می کردند

و کلاغ در ویران کردن خانه انها ناکام می ماند

 به نظر می رسید کلاغ ان محوطه را ملک خود می دانست

گنجشک ها که هزار هزار جیک جیک  می کردند

غوغایی بود

من بودم و مادرم

و من زیر درخت اقاقیا نشسته بودم

گل های اقاقیا روی سرم می ریخت

و طبیعت با همه زیبایی اش جلوه گری می کرد

سه روزی انجا بودم

قوم ما به کاشان رفته بودن

و خانه مادر خلوت بود  و خلوت

و این فرصت خوبی بود برای من که طالب تنهایی ام

 طالب دوری از شور و شر شهر

هوا هم به شدت خنک بود

و شب ها بخاری روشن بود

باد تندی هم عصر ها می وزید

و موزیک دل انگیزی را با شاخسارها می نواخت  

هیچکدام از این صداها ازارم نمی داد

گویی میلیون ها سال است با انها دم خورم

 در این سه روز تلویزیون هم روشن نکردیم

از اخبار هم بی خبر بودم

ارامش وصف ناپذیری را تجربه کردم

سحر گاهان گل های محمدی باز می شدند  

و من مشت مشت انها را می چیدم و می بوییدم

 روز و شب خوبی را را طی می کردم

 گاه به اسمان خیره می شدم

و گاه به زمین

و گاه به دعوای کلاغ و کلاغچه ها فکر می کردم

و گاه به پرنده بسیار خوش رنگی که روی دیوار نشسته بود

پرهایی به نرمی حریر داشت

و رنگ سبز روشن

نامش را نمی دانم

چلچه ها   را هم  دراسمان می دیدم 

 سه شبی نزد مادر بودم

نمازی می خواند و دعایی می کرد

و با عصایش خیابان  را طی می کرد

و با پاهای دردناکش برایم صبحانه را تدارک می دید

نا سنگک را خشک کرده است

ان را اب می زد

و نرم می شد

چند روزی دست پخت مادرم را خوردم

و به یاد دوران کودکی  افتادم

ان روزی که پدر هم بود  و خواهر ها هم بودند

بارانی  هم امد

و شن های خیابان را خیس کرد

و من بودم  و سه روز تنهایی

 سه روزی که به سرعت گذشت

و تمام شد

و امدم به شهر دود و دم و حالا هم پر از ریز گردها

تهران