X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:30 ق.ظ

روزگارم خوب نیست

خانه ایی دارم کوچک

مثل خونه یه زنبور

در دل یک  مجتمع

با ادم های جورا جور

همه با هم غریبه

همه در لاک خود

نه لبخندی نه کلامی نه سلامی

جالبه ابمان هم مشترکه

رفت و امدمان با هم

اما نه من  نمی دونم اون کیه

اونم نمی دونه من کیم

به خدا خیلی بده

اون قدیما همه با هم مهربون بودند

نون اگه نداشتند

می رفتند در خونه هم

چیزی می خواستند به هم کمک می کردند

حالا چی ؟

همه با هم غریبه اند

اون نمی دونه اون کجا کار می کنه

اون یکی هم نمی دونه

خیلی بده

این همه غریبه گی

این همه دوری