X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 06:10 ب.ظ

چند روزی نبودم

رفته بودم برای نگاهداری پدر

و مراقبت و پرستاری چه کار سختی است

خیلی سخت باور اون مشکله باور کن

کار هر کسی نیست

شب تا دم دمای صبح بیدار بودم

گنجشک ها لابلای  شاخ و برگ ها خوابیده بودند

و کلاغچه ایی گاه به گاه غار  غار می کرد

ماه می تابید 

وستاره ایی سمت راست  ماه را به نظاره نشسته بود

و من بودم و  پدری که شدیدا بیمار است

و راه رفتن را نمی داند

و باید زیر بازوی او را گرفت تا قدمی بر دارد

و من چاره ایی نداشتم

پدر بارها بیدار می شد و خوابش نمی برد

خوب روزها می گذشت و من خود را به ابیاری باغچه مشغول کرده بودم

گاه درختان را می شستم

و خانه عنکبوتان را با اب می بردم

عنکبوتی از شاخه ایی اویزان بود

و با رشته ایی  نازک خود را تا پایین دست اورده بود

و باد جا به جایش می کرد

و در انتظار شکاری در اسمان غوطه ور بود

مورچه ها در گوشه ایی خانه داشتند

و چه جالب گندم ها را  به خانه می بردند

هر مورچه بیش از وزن خود به دندان داشت

هزاران مورچه ردیف شده بودند

گندم ها ریخته شده در خیابان را به خانه می بردند

و گاه و گداری اتومبیل هایی   عبور می کردند

و صدها تن از مورچه ها کشته می شدند

بدون ان که دیگر مورچه ها ابایی از کشته شدن هم قطاران خود داشته باشند

نمی دانم این چه خصلتی است و برای زنده ماندن چه ها که نباید کرد

من مقداری از گندم ها را با دست جمع کردم و به در خانه انها بردم

شاید راهشان کمتر شود

در چشم به هم زدنی همه گندم را بردند

همه در تلاش  اند برای زنده ماندن

پدر من هم می خواهد زنده بماند

اما گویا هر کس را اندازه ایی در این دنیا است

و من نمی دانم این چه قانونی است

قانون خوبی نیست

همه زیبایی های زندگی به دم اخرش نمی ارزد

کاش سر رشته دار هستی جور دیگری می رشت

جور دیگری  رسم می کرد

جور دیگری ما را سر گرم  می کرد

ماه می درخشید و من تنهای تنها بودم

سیر می کردم در عوالم تنهایی

در نیمه های شب به کوچه می زدم

و در نور مهتابی  و ماه درخشان در بی وزنی خاصی گام بر می داشتم

همه در خواب بودند

و من بیداری را تجربه می کردم

نمی دانم روزهای  سختی بود

روزهایی که با چشم می دیدم برای مداوای پدر کاری از دستم  ساخته نیست

چه می توانستم بکنم

یک روز به من گیر داد که تاب بخریم

و من دقیفا نمی دانستم تاب برای چه می خواهد

می خواهد در این پایان  عمر تاب بازی کند

به اتفاق رفتیم

با کمک مادرم او را سوار ماشین کردم

و رفتیم  در مغازه ایی و ۶ متری طناب کلفت خریدم

اوردیم گفتم پدر خوب است گفت خوب است

طناب را بستیم به چارچوب در  ورودی

گفت می خواهد در ان بنشیند

نشست و ما چند بار او را تاب  دادیم

بعد از چند بار گفت بس است

گفت  از این هم کاری ساخته نیست

گمان می کرد با تاب بازی سلامتی اش را به دست می اورد !

چه خیال  خوشی

خیالی که زود اب شد و بر باد رفت

نمی دانم عصر هنگام غوغایی در خانه پدر بود

سر و صدای گنجشک ها یک ان ارام و قرار نداشت

هزاران گنجشک در خانه بودند

و گاه بر سر و رویم فضله هم می انداختند

بی خیال   همه چیز

هزاران گنجشک در بالا دست خوابیده بودند 

در انبار گندم هم باز بود

اب هم بود

روزها گذشت ونوبتم به پایان امد و من ماندم و خاطره ایی تلخ از زندگی

همین زندگی که ما باورمان نمی شود روزی هم نوبت ما خواهد بود