X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 03:16 ب.ظ

یه باغ گل یاس بود

تمام باغ یاس بود

و ابی که تو کوچه باغ ها پیچ می خورد

و یاس ها  را سیراب می کرد

فرشی از گل یاس به سفیدی برف همه جا را پر کرده بود

و عطر دل انگیزی که مرا به مستی می برد

من بودم و دوستم

در کوچه باغ گل یاس

دست در دست هم

اسمان ابی ابی بود

و پروانه ها شادی می کردند

پروانه های  رنگارنگ

رقص کنان روی هر گلی دوست داشتند فرود می امدند

دوستم مرا به بوسه ایی دعوت کرد

در باغ یاس

و من  نرمی نگاهش را روی  تنم حس می کردم

 دوستم بود و من بودم

و رعنایی که دلبری  می کرد

قناری ایی در ان باغ می خواند

و اب ذلالی که عکس من  ودوستم در ان جاری بود

و گل هایی که روی عکس های من و دوستم شناور بود

و من جاودانگی را حس کردم

و بی زمانی را فهمیدم

زمان ساکت بود

و خورشید در میانه اسمان می تابید

نسیم خنکی می وزید

و با شبنمی از عطر یاس مرا نوازش  می کرد

و من  و دوستم فارغ از از هر خاری دلمان را صفا دادیم

و خوش گذشت این گشت در باغ گل یاس

حسد نبود دروغ نبود

بدی نبود

طمع نبود

ادم ازاری نبود

زر اندوزی نبود 

دل بود

یاس بود

عشق بود

و دوستی بود