X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
چهارشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 09:51 ب.ظ

رفته بودم برای دیدار پدر و مادر

پدرم در روستا زندگی می کند  و در خانه بزرگی

ان سوی کرج

دیروز در ترافیک کشنده ایی اتوبان تهران قزوین  گرفتار شدم

راه نیم ساعتی تهران تا کرج در ۳ ساعت طی شد

به خانه پدر رسیدم

پدرم خواب بود

نهاری اوردند و خوردم

و بعد پدرم بیدار شد

او از بیماری پارکینسون رنج می برد

دو سالی گرفتار است و روز به روز این بیماری بد دارد پیشرفت می کند

پدرم به به حیاط  خانه امد

و با کمک خواهرم روی صندلی خود نشست

حال و احوالی کردم

گفتم پدر حالت خوب است

گفت نه

راست می گوید

اما چه می توانیم بکنیم

زد زیر گریه

گفتم پدر گریه نکن بعد از دقایقی لرزه به اندامش افتاد

پدرم را به خانه بردیم

همان طور می لرزید

خواهرم به گریه نشست

فشارش را گرفیتم ۱۷ بود

خدایا راضی هستیم به مشیت خودت

چه می توانیم بکنیم

کمی ارام شد

خدایا پدرم در تمام عمر خود کار می کرد

کار سخت کشاورزی و دامداری که عشق او بود

و اکنون چنین زمین گیر شده است

اکبر دادمان هم خوابیده بود

پس از ساعتی بیدار شد

اتشکده او روشن بود

در تمام مدتی که در خانه پدر هست قلیان او بر پاست

و اتش او مدام در حال سوختن است

و چای اتشی

سارها و گنچشک ها ولوله ایی در حیاط راه انداخته اند

و کلاغچه ها می خوانند

و گل های ختمی در رنگ های قرمز و صورتی و سفید  جلوه خاصی به خانه پدر داده اند

درختان سر به فلک کشیده خانه در اسمان می رقصند

و افتاب به زمین  نمی تابد

عینهو در میانه جنگلی با صفا هستیم

و هوا ابری است

وباد تندی هم وزیدن گرفت

و بارانی امد

اما بیماری پدرم در این خانه حالی برای ما نگذاشته است

و من در این فضا غم گینم

هر چند مادرم درباغچه میانه درختان سبزی هم کاشته است

و در انباری خود ۱۳ جوجه نگهداری کرده است

که یکی از انها را گربه خورده بود

و حالا شده  اند ۱۲ تا

شب در خانه انها ماندم و در حیاط خانه انها خوابیدم

هر چند نگران حشرات موذی بودم

و به همین خاطر خواب خوبی نداشتم

سحر هنگام بیدار شدم

و رفتم برای ابیاری درختان

بیشتر درختان را شستم

و گل های ختمی را اب دادم

خاک را از سر و روی درختان بر داشتم

ساعتی گذشت پدرم با کمک دیگران به خیاط خانه امد و روی صندلی  نشست

و بعد  از من خواست کمک کنم تا مقداری راه برود

امدم زیر بغل پدرم را گرفتم و یک دستش را روی شانه ام انداختم

با این وجود قامت او رسا نمی شود

در حالی که به من تکیه داده بود

به خیابان رفتیم

و کشان کشان ۱۰۰ متری راه رفتیم

بچه ها در کوچه پدر را می شناختند

سلام کردند

که من سلام انها را پاسخ دادم

چیپس تعارف کردند

تشکر کردم

و بعد راه خود را به سمت خانه تغییر دادم

و به همراه پدر باز گشتیم

و وارد حایط بزرگ انها شدیم

و به زحمت او را روی صندلی نشاندم

کلاغچه هم  فرصت را غنیمت داسته بود

و داشت انجا وارسی می کرد شاید چیزی برای خوردن بیابد

در بالادست هم کلاغی داشت به فرزندش خوراک می داد

و نور خورشید را از همان جا به تماشا نشسته بود

 بعد  از ظهر در حالی  که در اندرون می گریستم خانه انها را به مقصد تهران ترک کردم

پدرم سخت بیمار است

خدایا سلامتی پدرم را تو می خواهم برای پدرم دعا کند به خدا او مرد خدا بود

و در عمرش قسم می خورم گناهی نکرد

من خود به هزار گناه الوده ام

اما او خدا هم می داند فقط  مرد کار بود

و به کسی هم ظلمی نکرد

خدایا رحمتت را از او دریغ نکن