X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 06:23 ب.ظ

دوستم مرا به خانه مهربانی دعوت کرد

رفتم

بوسه ایی ابدار بر گونه اش زدم

مرا به اغوش برد

سالی بود او را ندیده بودم

عید بهانه ایی شد

 گپ و گفتگو چند ساعتی طول کشید

گل های مهربانی می رویید

و حضور ما را افتابی می کرد

افتابی که غروبی نداشت

اما حیف ساعت من کار می کرد

و به پایان امد راز های  گفتنی

کاشکی افتابی نبود

و زمان می مرد

و مهربانی نمی رفت

و من در تنهایی غوطه ور شدم

و باز  هم تنها ماندم