X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 08:05 ق.ظ

شهر ارام است

اما از باران خبری نیست

کبوتر ها در اسمان طنازی می کنند

و قمری ها از این لب مهربانی تا ان لبه مهربانی پر می کشند

و دوستم در خواب ناز است

و من تنهایم

و همشه خدا تنها بوده ام

باغبان دارد چمن ها را ابیاری می کند

و دختر ها عاشق می شوند

وپسرها خواب در بر دوست بودن می بینند

دوستی نیست

 و حصار ها بر افراشته اند

و همه در بند اند

و دوستی کیمیایی است

که وجود ندارد

و من رها شده ام

در تنهایی

 سفره مهربانی مدتهاست

که مهمانی ندارد

و من چای خود را نوشیدم

و در رویای زندگی غرقم

باید زندگی کرد

کاری نمی شود کرد

و من خوشم با زندگی که دارم

شادی را در خود جستجو می کنم

شاید شادی در دلم باشد

شاید با بهار نیلوفری بر امده باشد

و به افتاب بخندد

من بوسه را دوست دارم

بوسه بر دوست 

دوستی که در غم و شادی همراهم باشد

و مرا به مستی ببرد