X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
سه‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 09:49 ب.ظ

باران می بارد

دلم بارانی است

نیلوفر های مهربانی خشکیده اند

ابی نیست دوستی نیست

من در تنهایی خود تنهایم

تنهای تنها

نمی دانید تنهایی چه عالمی دارد

زیر سقف این اسمان ابی  کسی را ندارم

و من مرگ را دوست دارم

نیستی را بهتر از هستی می دانم

در هستی حسد هست

در هستی دشمنی است

در هستی خود خواهی است

در نیستی هیچ یک از این ها نیست

از هستی خود چه دیده ایی

چه گلی را چیده ایی

چه بوسه جاویدی داشته ایی

چه دوستی داشته ایی

من نمی دانم چرا از مرگ می ترسیم

مگر مرگ چیست ؟

 راحتی از همه بد جنسی ها

از همه بد کاری ها

از همه بغض ها و کینه ها

ادم ها چه نا مهربان اند با هم

و به چه درد می خورد

این به هم پریدن ها

این دندان تیز کردن ها

این سر هم داد کشیدن ها

این چاقو کشی ها

اگر قانونی نبود و اگر ترسی نبود

هر روز در کوچه و بازار   هزاران کشته را باید جمع می کردی

ادمیان همین اند

دروغ می گویند مدنیت دارند

به راحتی اب خوردن دروغ می گویند

و حق دوستش را بالا می کشد

و چه درس انسانیت هم می دهد

من مردن را بر این زندگی ترجیح می دهم

من ناامید نیستم

 من هم دوست دارم زندگی کردن را

اما دلم روشن نیست

من رنج می برم از این همه دو رویی

از این همه زشتی

بودن با این زشتی ها افتخاری دارد

من که نمی فهمم

خدایا دوست دارم نباشم

هستی من همه درد سر است

دوستم تنهایی نوعی نیستی در خود هست

و نیستی  اوج رهایی از همه بدی ها