من بودم
دوستم بود
تو مزرعه افتاب گردون
من و دوستم
دم دمای صبح بود
و افتاب می خواست بیاد
نمی دونی چه ولوله ایی بود تو مزرعه
گلای افتاب گردون خودشون را برای امدن افتاب اماده کرده بودند
کمرشون را راست کردند
تا با گل برگ های طلایی اشون به افتاب خوش امد بگن
من بودم و دوستم
افتابی هم تو سینه اون می درخشید
خدایا زیبایی تمام بود
زیباترین تصویری را که می شد در هستی به تماشا نشست
من بودم و دوستم و افتابی که مرا گرم می کرد
اشک تو چشاش بود
می ریخت روی گونه هایش
یکی از چشاش یه ریزه بیشتر باز بود
یکی دیگه اش بسته بود
تو بخش ای سی یو
گفتم بابا خوبی
گفتم بابا خوبی نمی دونی چی اتشی می زد به جانم
اخه نمی گه درده می کشه هیچ نمی گه
دهها اتصلات به بدنش وصل بود
یکی و دو جور سرم
منیتور روبرش هم ضربان های حیاتی را نشون می داد
بابا را پی در پی صدا کردم
بابا با با نه خبری نبود
گفتم بابا خوب می شی مثل اولت می شی
بابا چیزت نیست یه کمی سرماخورده بودی
اما کیه باور کنه سرماخوردگی می تونه ادم به این روز بیندازه
چرا که نه یهپیرمرد را می تونه
چه می دونم دکترش می گفت
احتمال سکته هم وجود داره
البته تو سی تی اسکنش خون ریزی نبود
اقا دکتره گفت بابا دست منو فشار بده
بابا دست دکتره را به شدت فشار داد
دکتره گفت خوبه
گفتم دکتر این دست دست کارگری ایه
دست خاک خورده است
ناز پرورده نیست
بابا پاهایش را هم خوب تکون می داد
بابا تو عالم خودش است
گفتم بابا می خواهم برم کاری نداری
یه دفعه زد زیر گریه
گفتم بابا نمی رم
راستی تنهایی تو بیمارستان خیلی درد اور است
غم انگیزترین چیزی است که یه انسان میتونه تو عمرش داشته باشه
گفتم بابا خوب می شی گریه نکن
دیشب که می خواستیم پیراهنش در بیاریم همه را با قیچی پاره کردیم
پرستارش اینو را گفت
تو بیمارستان اسیا
نمی دونم مگه راهی دیگری نبود
زیر پیراهن و پیراهنش را با قیچی بردیم
بابا گریه نکن
نمی دونم امشب چی می کشه بابا
بابا فردا افتاب درمی اد
خوب می شی سر به باغت می زنی
علف ها را می چینی
خیار ها را تو بوته جمع می کنی
چه گل ها قشنگی
بابا یادت هست با بره ها چه حالی می کردی
وقتی از پستون مادرشون شیر می خوردند
با با خوب می شی دو باره می ری تو خونه خودت
دو باره گل های ختمی را اب می دی
من بابا را دوست دارم خدا جون بابا را خوب کن
نزار گریه کنه
نزار اشک تو چشاش خونه کنه
بابام شفا بده
گاه در غار تنهایی خوشی می کردم
با خودم
با تنهایی ام
با خاطرات زیبایم
اما دیو صفتی بعضی از ادمیان مرا رنجور کرده است
و تنهایی رنج اوری دارم
خاطرات زیبا به سرعت برق می روند
و هر چه بخواهی سیاهی می ریزد
و به جانم چنگ می اندازد
خدایا چه کنم تو این درد را دوا کن
و دل صاحب مرده اش را اتش بزن
دلی که سوز و گداز عشق در ان نیست
اتشی است بر امده از حسد و زیاده خواهی و دیو صفتی
و من مانده ام که این اشرف مخلوقات چقدر می تواند پست باشد
ابکی می امد
و گل های تازه رسته را ابیاری می کرد
و من نگاهم را به اب دوختم
زندگی را با خود حمل می کرد
و ریشه ها در نم اب می رقصیدند
و ساقه ها خوشی می کردند
و من حیران بودم
دوست داشتم تنم را به اب بدهم
بی دغدغه همه چیز
در همان جویبار جاری
دختری خوش اندام به انتظار بود
و به زندگی سلام می داد
هوای دلم بارانی است
اما از باران خبری نیست
نمی دانم چرا بغضم نمی ترکد
مرا دیوانه کرده است
از رعد و برق هم خبری نیست
و رنگین کمان مرده است
و من بی زارم از این وضع
مرا به صبر دعوت می کنند
صبر بر بی قراری
یه کمی خوبم
یه کمی بهترم
یه کمی با گل ها حال کردم
یه کمی با دوستم حرف زدم
یه کمی در غار تنهایی خود غوطه خوردم
یه کمی با خودم تنها کردم
یه کمی تو خیابون زیبایی ها را دید زدم
یه کمی از بدی ها دوری کردم
نمی دونم چیم داره می شه
رفته بودم یه مرد خدا را ببینم
اون مرد خدا منو دید
و کارم را راه انداخت
ادم خوبی است
دوستی را دیدم و می گفت می خواهد زیبایی اش را زیر خاک ببرد
می گفت زیر خاکی ارزش بیشتری دارد
اخه مگه می شه زیبایی را هم تو خاک دفن کرد
برای یه روز مبادا
نه نمی شه باور کن نمی شه
زیبایی را باید تو دل جا داد
زیبایی برای خاک نیست
پروانه ها تو دل اسمون قشنگ اند
گل روی شاخه قشنگه
نگاه دو دوست وقتی تلاقی می کنند
می دونی دوست من
زیبایی نباید تو خاک برد
زیبایی به خاک رفته دیگه زیبایی نیست
گل پر پر شده است
خدا می دونه که دلم خیلی می گیره
خودمم نمی دونم چیمه
دلم می گیره یعنی چی
می شی بگی
خوب ادم یه جوری غم گینه
شادی توش نیست
مثل گلیه که اب نخورده
داره خشک می شه از رگ و ریشه
ادمم که اب شادی بهش نرسه
خوب دلش می گیره
غم تو چشاش می شینه
من دلم می خواد بخندم و شادی کنم
دوستم را ببسوم
اما دوستی که نیست
خوب من می مونم تک و تنها
خوب دلم می گیره
نمی دونم چه کار کنم
به خدا نمی دونم
دارم می میرم
روزا و شبا تند تند می ان و می رن
و من حیرونم این دیگه چیه
می خواد چی بشه
اخرش که چی گیرمم کلی نان و برنج و سبزی و.. خوردم
کلی هم این ور اون ور رفتم بعدش چی
مهربانی را در وجودم کشته ام
مهربانی نیست
د اگر بود که این همه نامردی نبود
دلم می خواست همه مهربان بودیم
همه به هم مهربانی می کردیم
اما وقتی گوشت برادرم را می خورم
وقتی نانش را می ربایم
وقتی جانش را می ستانم
وقتی چشمان زیبایش را برای لذت خود در خاک می کنم
از کدام مهربانی حرف می زنم
دنیای بدی داریم
دنیایی که همه چز ان لذت خواهی یک طرفه است
شهرمان را ببنیم
همه چیز حکایت از بدی می کند
از چه می گویی
مهربانی را که در قصابی عرضه نمی کنند
من که مهربانی را نمی بینم
فرزند پدر را رها کرده است
و مادر فرزند را
و عجیب است که از مهر مادری می گوییم
و از مهر پدری
همه فرار می کنند چون پدرشان بیمار است
و لابد در مرگش چه لابه ها خواهند کرد
و در دل خواهند خندید
به مرادمان رسیدیم
وای چه دنیای بدی
و مهربانی از اول هم نبوده است
که اگر بود یوسف در ته چاه نبود
انگار تا اخر دنیا زنده است
خودش را به هر راهی می زند
تا کلاه کسی را بردارد
حق کسی را بخورد
وای چه چندش اور است
مادرش را می فریبد
پدرش را می فریبد
دوستش را
غریبه و اشنا را
برایش فرقی نمی کند
کنامش را می خواهد از زر پر کند
من که نمی فهمم
بعضی ها چه چنگی زده اند بر مال دنیا
می داند که می میرد
می داند که این همه مال اندوزی به دردش هم نمی خورد
وای که ما گرگان را نفرین می کنیم
وای که ما شیطان را نفرین می کنیم
خود شیطانیم
و شیطان را نفرین می کنیم
خیلی بده که ادم به بدی عادت کنه
بعدش خیال کنه که داره کار خوبی می کنه
بعضی ها این طوری اند
داره با نگاهش طرفه می زنه می گه دارم محبت می کنم
رفته برای یه پیر مرد وصیت نوشته
هر وقت مردی برات چی کار کنیم
چقدر برات خرج کنیم یکی نیست به اون بگه تو خودت چی
خودت از کجا می دونی تا کی زنده ایی
بهتر نیست این نسخه را برای خودت می نوشتی
نمی دونی بعضی چه جوری به مال دنیا چسبیده اند
خیلی دلم سوخت برای اون پیر مرد
خدایا انتقام اون اون پیر مرد را بگیر
خیلی خود خواهی ایه
من نمی دونم تو دل ادم ها چی می گذره
که خودشون را جای خدا می گذارند
مثل این که می دونند خیلی زنده اند
و اون مردنی ایه
من که دلم خیلی گرفت
چند روزی است نمی تونم بنویسم
تو زمین که راه می ره
به ادم و عالم فخر می فروشه
اخه مگه نمی گن
یه سوزن به خودت بزن
یه جوالدوز یه دیگران
بی معرفت تو را چی شده
که منتظر مرگ اونی
به خدا باور نمی کنم
تو می تونی ادم خوبی باشی
و یه کمی احساس ادمیت تو وجودت باشه
من از خدا می خواهم هر چه برای اون پیر مرد خواستی نصیب خودت بشه
نصیب خودت بشه
چند روزی نبودم
رفته بودم برای نگاهداری پدر
و مراقبت و پرستاری چه کار سختی است
خیلی سخت باور اون مشکله باور کن
کار هر کسی نیست
شب تا دم دمای صبح بیدار بودم
گنجشک ها لابلای شاخ و برگ ها خوابیده بودند
و کلاغچه ایی گاه به گاه غار غار می کرد
ماه می تابید
وستاره ایی سمت راست ماه را به نظاره نشسته بود
و من بودم و پدری که شدیدا بیمار است
و راه رفتن را نمی داند
و باید زیر بازوی او را گرفت تا قدمی بر دارد
و من چاره ایی نداشتم
پدر بارها بیدار می شد و خوابش نمی برد
خوب روزها می گذشت و من خود را به ابیاری باغچه مشغول کرده بودم
گاه درختان را می شستم
و خانه عنکبوتان را با اب می بردم
عنکبوتی از شاخه ایی اویزان بود
و با رشته ایی نازک خود را تا پایین دست اورده بود
و باد جا به جایش می کرد
و در انتظار شکاری در اسمان غوطه ور بود
مورچه ها در گوشه ایی خانه داشتند
و چه جالب گندم ها را به خانه می بردند
هر مورچه بیش از وزن خود به دندان داشت
هزاران مورچه ردیف شده بودند
گندم ها ریخته شده در خیابان را به خانه می بردند
و گاه و گداری اتومبیل هایی عبور می کردند
و صدها تن از مورچه ها کشته می شدند
بدون ان که دیگر مورچه ها ابایی از کشته شدن هم قطاران خود داشته باشند
نمی دانم این چه خصلتی است و برای زنده ماندن چه ها که نباید کرد
من مقداری از گندم ها را با دست جمع کردم و به در خانه انها بردم
شاید راهشان کمتر شود
در چشم به هم زدنی همه گندم را بردند
همه در تلاش اند برای زنده ماندن
پدر من هم می خواهد زنده بماند
اما گویا هر کس را اندازه ایی در این دنیا است
و من نمی دانم این چه قانونی است
قانون خوبی نیست
همه زیبایی های زندگی به دم اخرش نمی ارزد
کاش سر رشته دار هستی جور دیگری می رشت
جور دیگری رسم می کرد
جور دیگری ما را سر گرم می کرد
ماه می درخشید و من تنهای تنها بودم
سیر می کردم در عوالم تنهایی
در نیمه های شب به کوچه می زدم
و در نور مهتابی و ماه درخشان در بی وزنی خاصی گام بر می داشتم
همه در خواب بودند
و من بیداری را تجربه می کردم
نمی دانم روزهای سختی بود
روزهایی که با چشم می دیدم برای مداوای پدر کاری از دستم ساخته نیست
چه می توانستم بکنم
یک روز به من گیر داد که تاب بخریم
و من دقیفا نمی دانستم تاب برای چه می خواهد
می خواهد در این پایان عمر تاب بازی کند
به اتفاق رفتیم
با کمک مادرم او را سوار ماشین کردم
و رفتیم در مغازه ایی و ۶ متری طناب کلفت خریدم
اوردیم گفتم پدر خوب است گفت خوب است
طناب را بستیم به چارچوب در ورودی
گفت می خواهد در ان بنشیند
نشست و ما چند بار او را تاب دادیم
بعد از چند بار گفت بس است
گفت از این هم کاری ساخته نیست
گمان می کرد با تاب بازی سلامتی اش را به دست می اورد !
چه خیال خوشی
خیالی که زود اب شد و بر باد رفت
نمی دانم عصر هنگام غوغایی در خانه پدر بود
سر و صدای گنجشک ها یک ان ارام و قرار نداشت
هزاران گنجشک در خانه بودند
و گاه بر سر و رویم فضله هم می انداختند
بی خیال همه چیز
هزاران گنجشک در بالا دست خوابیده بودند
در انبار گندم هم باز بود
اب هم بود
روزها گذشت ونوبتم به پایان امد و من ماندم و خاطره ایی تلخ از زندگی
همین زندگی که ما باورمان نمی شود روزی هم نوبت ما خواهد بود
وای که من اب دادن را چقدر دوست دارم
مخصوصا گل ها را
رفتم به باغچه مهربانی نزدیک خانه امان
شلینگ باغبان را گرفتم
و گل های باغچه را شستم
گل یاس زرد چه زیبا بود
وقتی اب روی سینه هایش می ریخت
و شره کنان روی تنش را می شست
و من لذتی می بردم که نگو و نپرس
پیر مردی با ویلچر خود نظاره گر من بود
و می گفت اب زندگی است اب اگاهی است
و من گفتم گل گفتی
بارقه هستی در اب گل می کند
و ان دانش است
و انسانی که می فهمد
بقیه درختان را هم شستم شمشاد ها را
توت ها و...
و خاک ها را برداشتم از روی چش گیاها
چه ذوقی می کردند
در اب می رقصیدند
و من قول دادم که همه هفته سر و سینه انها را بشویم
یاس های زیبا
با اون سینه ها درشت و تو پر
و چه دوست داشتنی
بهار که بیاد
بارون که بباره
زمین که خیس بشه
افتاب که بتابه
منم سبز می شم
شبنم که روی چشایه تو بیاد
تو بارونی می شی
می بارم رو لبات
سر می خورم توی دلت
می دونی چقدر دوستت دارم
نمی بینی دلت اشکی شده
نشینی گریه کنی اخه من تو دلتم
گریه کنی می ریزم زیر چشات
اب می شم
باد منو می بره
گریه نکن بزار من اون تو باشم
تو دل تو جا خوش کنم
با منم بساز
خوب یه کمی اشکه دیگه
درسته که ازارت می ده
اما تو را خدا گریه نکن
دلم تو دلت می شکنه ها
من دلم می خواد تو دل تو بمونم
تا بهار بیاد
بوسه بیاد
گل ها از خندیدن خسته نمی شوند
همیشه خدا می خندند
چه ان زمان که غنچه اند
و خنده در دل دارند
و چه ان زمان که به افتاب سلام می کنند
و مهتاب را با اغوش می برند
و چه ان زمان که شبنم را در خانه مهمان می کنند
گل ها همیشه می خندند
ساغری از عطر در دل دارند
و به هر تازه واردبی بی هیچ منتی می بخشند
من هم می توانم گل باشم
یک شرط داره و ان هم اینه در خانه ات باز باشه
بدی نباشه
بد اخلاقی نباشه
دروغ نباشه
و من گل ها را دوست دارم و عاشق گل ها هستم
و به شادی سلام می کنم
یه باغ گل یاس بود
تمام باغ یاس بود
و ابی که تو کوچه باغ ها پیچ می خورد
و یاس ها را سیراب می کرد
فرشی از گل یاس به سفیدی برف همه جا را پر کرده بود
و عطر دل انگیزی که مرا به مستی می برد
من بودم و دوستم
در کوچه باغ گل یاس
دست در دست هم
اسمان ابی ابی بود
و پروانه ها شادی می کردند
پروانه های رنگارنگ
رقص کنان روی هر گلی دوست داشتند فرود می امدند
دوستم مرا به بوسه ایی دعوت کرد
در باغ یاس
و من نرمی نگاهش را روی تنم حس می کردم
دوستم بود و من بودم
و رعنایی که دلبری می کرد
قناری ایی در ان باغ می خواند
و اب ذلالی که عکس من ودوستم در ان جاری بود
و گل هایی که روی عکس های من و دوستم شناور بود
و من جاودانگی را حس کردم
و بی زمانی را فهمیدم
زمان ساکت بود
و خورشید در میانه اسمان می تابید
نسیم خنکی می وزید
و با شبنمی از عطر یاس مرا نوازش می کرد
و من و دوستم فارغ از از هر خاری دلمان را صفا دادیم
و خوش گذشت این گشت در باغ گل یاس
حسد نبود دروغ نبود
بدی نبود
طمع نبود
ادم ازاری نبود
زر اندوزی نبود
دل بود
یاس بود
عشق بود
و دوستی بود
زیبایی تو دل ماست
بدی هم تو دل ماست
می گن بدی باید باشه که زیبایی معنی بده
و زیبایی وقتی معنی میده که بدی باشه
عجب
پس بدی بد نیست
در ذات خودش خیلی هم خوبه
چیز غریبه ایه نه ؟
ادم نمی دونه چی کار کنه
خوب به یک معنی راست می گن
شب که نباشه روز معنی نداره
روزهم که نباشه شب معنی نداره
خوب با این وجود ادم در می مونه
که ذات هستی چیست
زندگی خوبه و یا مرگ
هستی خوبه و یا نیستی
ببین دوستم همه این ها تو ذهن ماست
بده و بستون ذهن ماست
واقعیت که نداره داره ؟
خورشید که نورش را می بره اون ور زمین شب می شه
شب که به خودی خود که وجود نداره داره ؟
خورشید نیست
شب که هستی نداره
داره ؟
این ذهن ماست که به شب هستی می ده
شبی وجود نداره
مرگ هم همین طوره
می دونی چی می خواهم بگم
می خواهم بگم وقتی زندگی نیست
تو می خواهی باشی
بنابراین می تونه بدی نباشه
می تونه شب هیچ وقت نباشه
خوبی لازم نیست با بدی باشه
کی گفته اینو
می تونی همیشه شاد باشی
می تونی همیشه عاشق باشی
کی گفته باید غم باشه
تا شادی معنی بده
من که نمی فهمم
غار تنهایی امروز مرا به خود برد
عجیب بود خوابم برده بود
و خواب می دیدم
خواب می دیدم که ماشینم نیست
جایی پارک کرده بودم
و در جای پارک خود نبود
تمام منطقه را زیر پا در کردم
اما از غار خبری نبود
تلفن همراهم هم کار نمی کرد
و من تعجبم بیشتر شده بود یعنی چی ؟
ساعتی گذشت
ساعتی دلهره امیز
خود نمی داستم کجایم
از این و ان می پرسیدم
کاری از دستم ساخته نبود
حیران و در مانده بودم
غار تنهایی من چه شده بود
ناگاه از خواب بر خاستم
دیدم در خواب تنهایی خود هستم
و همه این ها خواب و خیال بود
غار سر جایش بود
و این من بودم که در سر جای خود نبودم
قدری خوشنود شدم
و کمی تامل کردم داستان چه بود
کبوتری داشت مرا می پایید
و من حیران غار تنهایی را ترک کردم
و به میانه مردمی امدم که باید باشم
رفته بودم برای دیدار پدر
پدرم باز پس رفته است
ار هفته پیش
چشمان کم فروغ پدرم کم فروغتر شده است
و نمی دانید چه رنجی می برم از بیماری پدر مهربانم
بیماری کمرش را از میان دو تا کرده است
پدر را به حیاط خانه اوردیم
با پای برهنه
اخه دیگه نمی تونه به راحتی حتی دم پایی را پا کنه
با کمک دو نفر امد و روی صندلی نشست
و من هم داشتم ابیاری می کردم
درختان را می شستم
اب را روی پاهای پدرم گرفتم
تا خنکی ان را احساس کند
پاهای متورمش را خنک کردم
نمی دانم چه احساسی داشت
چشمانش بسته بود
گفتم پدر چشمانت را باز کن
زیبایی ها را ببین بچه هایت را ببین
نوه هایت را ببین
نه پدرم در حال خودش نیست
اب را به سمت بالا گرفتم
و باران مصنوعی درست کردم
گقتم کمی هم روی پدرم و خودم ببارد
و همین طور هم شد بارانی روی سر روی من و پدر امد
پدرم کمی خیس شد
و خنده ایی کرد
گویی باران می اید
پدرم باران را خیلی دوست داشت
کشاورز و دامدار بود
باران برای پدرم زندگی بود
وقتی باران می بارید
و ناودوان های خانه های کاه گلی ما به صدا در می امدند
ترنمی خوش الحانی بود که دشت ها را ابیاری می کرد
و گندم زار ها را سیراب می کرد
و این باران مصنوعی هم یاد اور ان روزها بود
ان روزهای بارانی
ان روزهایی که سمورها در دشتها جست و خیز کنان شادی می کردند
در بالا سر ما گنجشک ها غوغایی در کرده اند
و بعضی از انها سینه های خاکستری خود را به رخ می کشند
و من پدرم را دوست دارم
و از خدا سلامتی او را می خواهم
امروز منو خیلی رنجوند
دلمو سوزند
نمی دونی ادما وقتی بد جنس می شن چه اتشی می سوزنند
ادم نمی دونه تو این مواقع چه بکنه
طرف اگه دوست هم باشه که خیلی بدتره
اخه این که دوستی نیست
از دشمنی هم بدتره
ادم هوای دشمنشه داره
می دونه که طرف دشمنشه
اما اونی که دم از دوستی می زنه
و یه هویی دشنه تو قلبت می کنه
اینو چی کار باید کرد
دروغ می گفت چه جوری
می گفت که من دوستت دارم
من نمی دونم از دست این ادما چی کار باید کرد
به کجا پناه برد
من که خسته شدم ازدست این ادم های خار صفت
می گفت ماشین بی رحم اونو زیر کرد
و حیوون پس از دقایقی جان داد
اخه حیوانات هم حق حیات دارند
گربه هم زندگی را دوست داره
بچه گربه بود
سرایدار ما این را تعریف کرد
گفت رفت زیر چرخ ماشین و حیون ناله ایی کرد
و سرش را روی زمین گذارد و مرد
بچه گربه دگیری هم امد
دور اون چرخید و نگاهی کرد
تو چشاش غم جانکاهی بود
و من نمی دونم ما ادمیان چرا این قدر بی رحمیم
انگار خدا زمین را افریده فقط برای ما
تا هر کاری که دوست داشتیم بکنیم
حق حیات را بگیریم
بی ان که شرمی هم داشته باشیم