شب زفاف

دل نوشته

شب زفاف

دل نوشته

خدایا دلم گرفته

خدایا دلم گرفته

نمی دونم چه کار کنم

دل گل که می گیره قناری می اد براش می خونه

دلش باز می کنه

قناری که دلش می گیره

می اد تو باغ و برای گل ها می خونه

خوب این جوری دلش باز می شه

گل و قناری با هم دوست اند

پای گل تو ابه 

پای قناری تو اسمونه

اما هر دوشون  با هم روی زمین عشق بازی می کنند

دوستی می کنند

دل هم به دست می ارند

اما من چی

نمی دونم چه کار کنم

خیلی ها سرشان گرم چیز های عجیب و غریبه

دلش به خونه اش خوش کرده

دلش به اب نبات چوبی خوش کرده

اما من دلم با این چیز های الکی خوش نمی شه

همه اش می گم من کیم

به خدا خسته شدم

از این همه کار های تکراری

ادم ها می اند و می رن

دختر ها بزک می کنند

مو هاشون رنگ می کنند

باز هم یک تنوعی به خودشون می دن

اما من چی

چه رنگ هایی   بعضی ها چقدر خوشگل می شن

پسر ها هم موهاشون سیخ سیخ می کنند

اما باور کن هیچ فرقی نمی کنه

دوست کجاست

دوستی که ادم دلش بهش بده

یه کمی اروم بشه

یه کمی گریه کنه

اشک هاش خالی کنه

نمی دونی چه زخمی می زنند

ادم های پست

نمی دونم 

خسته شدم دلم کویر را دوست داره

اون اسمان ابی را

اون دشت با صفا را

تو کویر دل ادم باز می شه

تو کویر که کسی نیست

این خودش خیلی خوبه

ادم چشمش می دوزه به اسمون

شب که می شه

ستاره ها باهاش حرف می زنند

قصه می گن

قصه ادم می گن

دلم می خواد عصری باشه

پا بزارم رو ماسه ها

ماسه هایی که گرم اند

اشک بریزم رو ماسه ها

بخار بشه بخار بشه

شاید این طوری دلم اروم بشه

من نمی دونم

دوستم میاد با من تو این کویر

تو کویر زندگی نیست

هیچی نیست

سلام به دوستی

سلام به دوستی

سلام به دوستی که نازش را بکشم

سلام به دوستی که عطر دل انگیزش را به من هدیه کند

سلام به دوستی که مرا تو خانه خودش راه می دهد

سلام به دوستی که غم های مرا پاک می کند

و دست نوازشش را روی سر و شانه ام می کشد

سلام به دوستی که هر روز برایم یک دامن گل یاس می فرستد

سلام به دوستی که  با نگاهش دلم ارام می گیرد

و بهانه مردن نمی کند

سلام به دوستی که مرا به این زندگی امیدوار می کند

سلام به دوستی که مرا هر گز ازار نمی دهد

سلام به دوستی که دوستش دارم

و جانم را برایش می دهم

نوروز در خانه پدرم بود

 نوروز در خانه پدرم  بود

تمام بچه ها بسج شده بودن برای نو نوار کردن خانه بزرگ انها

هر کس گوشه ایی از کار را گرفته بود

خانه پدرم در روستا است

روستایی نزدیک کرج

اکبر اقا دامادمان هم بود

اکبر  اقا عاشق قلیان و نوار است

و چای اتشی و سیب زمینی پخته و بلال

در لابلای خاکستر اتش 

نواری از عارف نهاده بود

و مرتب به قلیان پک می زد

و هر از گاهی تعارف می کرد

و من ابا می کردم

یک بار کشیدم و اذیتم کرد

گفتم اکبر اقا من سیب زمینی را دوست دارم

 سیب زمینی ها با اتش ذغال پخته را  

این بود که یکی یکی انها را درمی اورد و به من تعارف می کرد

الحق  خوش مزه بود

شب بود

و هوا سرد و سرد بود

و در حیاط خانه  کسی نبود

من نشسته بودم روی صندلی

و اکبر اقا  هم مرتب اتش را ور می داد

و کتری چای را اماده می کرد

دو کلاغ هم اوا سر داده بودن

سگمان نبود

اسمان با زیبایی تمام  افسونگری می کرد

شاخ و ساقه درختان با ترنم باد می رقصیدند

و هیاهویی در باغچه ما بود

به خیابان در امدم هیچ کس نبود

تنهای تنها

نوری کم رنگ از چراغ های خیابان می تابید

و گاه پارس سگی ازدور دست به گوش می رسید

و من سر به اسمان بردم

و نگاهم را به انتهای گنبد نیلی دوختم 

که اکنون به سیاهی می زد

ستارگان چشمک می زدند

و من گاه با خود می اندیشیدم

در ان ستارگان چه خبر است

و چه پیامی برای ما دارند

نمی دانم شب به نیمه امده بود

و اکبر اقا هنوز از قلیان  کشی سیر نشده بود

و من داشتم حسابی یخ می کردم

تنم می لرزید

دویدم به سمت خانه

پدرم بیدار بود

و من سلامی کردم و نشستم

امروز در غار تنهایی خود حال می کردم

امروز در غار تنهایی خود حال می کردم

نمی دانید تنهایی چه حالی دارد

گاه چشمانم را می بستم

و با خود می گفتم خیال کن  که نیستی

و من برای دقایقی کوتاه و شاید چند ثانیه به حال خودم می رفتم

و در این حال در شعف خوبی بودم

ارامشی جانم را فرا می گرفت

شبیه ارامش ابدی

می گفتم با خود مرگ هم همین است

پس این همه ترس از مرگ برای چیست

نیستی که بهتر از هستی است

نه عاشقی رفته است

نه دوستی ترکت کرده است

و نه مادری شیرش را حلال نکرده است

و نه پدری عاقت کرده است

و نه معلمی به شلاقت بسته است

و نه دادگاهی به زندانت افکنده است

و هزاران نه دیگر

انگار همه طلبکاراند

شیطان طلبکار است

برای این که تو را بفریبد

جهنم چشمک می زند

ادم های بد تو را ازار می دهند

بدون ان که به انها ازاری داده باشی

نمی دانم ادم وعالم برایت دندان تیز کرده اند

تا تو خطایی کنی

تا تو کسی را دوست بداری

تا تو عشق بورزی

و همین  است که تنهایی را دوست دارم

تاریکی را

دوری را

دوستی که نیست

تنهایی گوهر گران قیمتی است

که قدر ندارد

و من در غار تنهایی خود به ابدیت  سفر می کنم

و چونان پرنده ایی سبک بال تا دل اسمان نیلی پرواز می کنم

دوستم تنهایی هم عالمی دارد

 

من در کنار تو هستم دوستم

من در کنار تو هستم دوستم

من واله تو هستم

من واله مهتابی هستم که در شب تیره می تابد

و دلهای افسرده را نوازش می دهد

دوستم ارزوی خوبی تو برایم حکم تیرباران دارد

و من نمی دانم از چه حرف می زنی

هر کجا که هستی به سلامت باش

به دیده منت

اما من تو را می خواهم

من خانه خود را برای امد ورفت تو اماده کرده ام

و گل دان ها را از گل های مریم و نرگس لبریز کرده ام

تا تو بیایی

دوستم خانه دل من خاموش است

مدتها ست مهمانی نداشته ام

دل مهربانی که نور عشق در دلش بتابد

من ذاتا راه های نرفته را دوستتر دارم

من ذاتا راه های نرفته را دوستتر دارم

من خیلی وسوسه می شوم برای ورود ممنوع رفتن

نمیی دانم با جانم عجین است

فرزند ادمم

و گندم خورده

و رانده از بهشت تن اسایی

من قانون شکنی را دوست ندارم

اما بسیاری از قوانین را خود ساخته می دانم

اخلاق را دوست دارم

و پایبندی به اخلاق را   

اما بسیاری از موازین اخلاقی من در اوردی است

علف های هرز است

و من چرا باید تاوان علف های هرز را بدهم

قناری باید بخواند

مرغ عشق باید عشق ورزی کند

و برای همین است که از هنجار شکنی خوشم می اید

تو خوشت نیاید

دوستم دوست داشتن مگر خلاف است  

من دوستم را دوست دارم

این همه منهیات دیوانه شدم

هزاران  هزار قید و بند

بگذار افتاب به جانم برسد نامرد

بگذار اب بر پای سپیدار بیاید

تنم سوخت

نمی دانم از چه حرف می زنی

معلم اخلاق

بد اخلاقی نکن

مهتاب در اسمان تار می تابد

و من دلم روشن است

تو چه می گویی

و مرا از چه می ترسانی

من دوستی در پای سپیدار را دوست دارم

من دوست دارم کلاغچه باغ ما بخواند

و سارها ولوله کنند

و من شادی کنم

و مهتاب را در اغوش گیرم

با اوای بهشتی

من که گفتم نیستی بر تر از هستی است

من که گفتم نیستی بر تر از هستی است

هستی همه درد سر است

و مستی هم نیستی است

و من برای همین با نور مهتاب

و به نرمی بال زدن پروانه  

به می خانه های  بسته شهر رفتم

دور از نگاه غریبه ها

دور از نگاه نامحرمان

دور از نگاه ادم های حسود

شاید می خانه ایی باز باشد

شاید می فروشی در کار باشد

شاید دوستی را بیابم

و یافتم می خانه ایی را باز

و عجب در غوغای  شهر

کسی این می فروش را نمی دید

و من هر چه داشت خریدم

برای سال های عمرم

تا مست کنم

و دوستم را در کوچه های شهر بیایم

چرا که دوستم مستی را دوست دارد

می گوید ادم مست بی ریا است

دلش صاف است

و من باور دارم

دوستم راست می گوید

در مستی نیستی است

و یگانگی

و عشق را می شود

 در مستی  می بهتر جستجو کرد

دوستم من همه می های شهر را  خریدم

و در خانه ام جا دادم

تا تو بیایی

و من  و تو ضیافت دوستی راه اندازیم

و مهتاب را در دل می بیابیم

امروز برای دیدار پدر رفتم

امروز برای دیدار پدر رفتم

پدرم گلی است که از ریشه در امده است

گل برگ هایش یکی یکی می ریزد

در حیاط را باز کرده بود

و من راحت به خانه پدر در امدم

پدرم روی صندلی خود نشسته بود

و بوسه ایی بر صورت او زدم

و بوسه ایی هم بر صورت مادر

پدرم بچه شده است

تند تند گریه می کند

بعد از نهار پدرم را به باغش بردم

کمرش خمیده است و با عصا راه می رود

دقایقی طولانی کشید

تا توانست دم  پایی هایش را به پا کند

راه افتادیم به سمت باغ مهربانی

یک دستش توی دستم بود

تا زمین نخورد

دستانش گرم بود

و من لذت می بردم از دستان گرم پدر

کمی که راه رفتیم خسته شد

کوچکتری مانع می توانست او را زمین گیر کند

حتی یک پستی  و بلندی کوچک

از یک باغ گذر کردیم

سگ های ان باغ پارس می کردند

از پشت دیوار

واغ واغ واغ

و من هم اوای واغ واغ در میاوردم

و سگ ها هم جواب می دادند

نمی دانی چه حالی داشت وغ وغ کردن

و هم اوا شدن با سگ ها

از ان باغ عبور کردیم

و رسیدیم به باغ خودمان

پدرم خسته شده بود

گفتم می خواهی بنشینی

گفت بله

و من کنار درخت گردویی جایی برای پدر یافتم

و گفتم پدر بنشین

و نشست

 و چشمان کم فروغش را به باغ دوخت

باغی که دوست او بود

و روزگارش را در این باغ می گذارند

ان روزها که در باغ خیار و گوجه فرنکی می کاشت

و گاهی من و  دیگر بچه ها به کمک پدر می رفتیم

و خیارهای تر و تازه را از میان بوته ها می چیدیم

و برای بارگیری در کیسه ها می ریختیم

الونک و یا سایبانی برای این کار در باغ بود

و خاطرات ان روزها از ذهن پدر می گذشت

نمی دانم پدرم به چه فکر  می کرد

چند دقیقه نشستیم و باز راه افتادیم

و بر خاستنش چه سخت بود

گفتم پدر یا علی بگو

و بر خیز

و در نهایت با کمک من بر خاست

و بعد عصایش را به دستش دادم

و دو باره به خیابان در امدیم

و پا به  پا و گاه تند و گاه اهسته قدم بر می داشتیم

و گاه احساس می کردم

اگر کمی اهسته تر نکنیم راه رفتن  به زمین خواهد خورد

این بود که گاه او را نگاه می داشتم تا نفسی تازه کند

و دو باره به خانه رسیدیم

هوا خوب بود و بوی بهار می امد

و کلاغچه ها سر و صدا می کردند

اما برای پدرم بوی بهاری درکار نیست

و زندگی اش  همه درد است

نمی دانید با این حالش چه نمازی خواند پدرم

البته نشسته

خدایا پدرم اسب سوار دشت های پر از شقایق بود

زمین گیر نکن او را

گناه دارد پدرم

غصه می خورد

گریه می کند

خدایا من سلامتی پدرم را از تو می خواهم

دوستانم برای پدرم دعا کنید

اخر نمی دانید او به پاکی باران است

به پاکی اشک معصوم  یک کودک

گناهی نکرده است

و درعمرش به کسی بدی نکرده است

ان قدر کار می کرد

که از دستانش خون بیرون می زد

در همان باغی که اکنون بی صاحب افتاده است

برای پدرم دعا کنید

دلم گرفته است

دلم گرفته است

نمی دانید به قدری گرفته است

که بارانی هم ندارد

اشکم خشک شده است

کویر دلم سبزه ایی ندارد

کاش ماری از ان کویر گذر می کرد

و با زهری کشنده  مرا از بودن راحتم می کرد

نمی دانید چه زجری دارد این زندگی

همه اش کار های نافرجام

همه اش بد جنسی

برای چی

نمی دانم

دلم به اب نبات چوبی خوش نیست

دلم با یک بستنی ارام نمی گیرد

لباسی به تن کرده ایم

 باورمان امده است که ادمیم

اما نه من ادم نیستم

سر کوچه رفتم

تا ادمی بیابم برای دوستی

مگر کسی باور می کند

دوستی برای چی

گنچشک ها بی ریا با هم دوست می شوند

بی منت

با هم پرواز می کنند

با هم خانه می سازند

با هم شادی می کنند

با هم می رقصند

و با هم در اسمان نیلی عشق بازی می کنند

اما من چی

چه کسی در کویر تنهایی من حاضر می شود

چه کسی باور می کند

من هم دوستی را دوست دارم

دوستم خانه من بی ریاست

ناروایی در کارم نیست

ساده ام

به قدری ساده

که قورباغه ها  هم حرفم را باور می کنند

کوچک که بودم در کنار برکه باغمان با قورباغه ها حرف می زدم

قور قور که می کردم

قورباغه ها هم غوغا می کردن

و می فهیدند دوستی در کنار برکه است

و چه صفایی داشت حرف زدن با قورباغه ها

دم دمای غروب افتاب قورباغه ها اواز می خواندند

و می رقصیدند در برکه مهربانی

و من شادی می کردم در عالم کودکی خود

اما اکنون تنهایم

و دوستی ندارم از قورباغه هم خبری نیست

و در کویر تنهایی خود سر گردانم

و روز شماری می کنم تا ماری مرا از زندگی راحت کند

و مرا به عالم نیستی ببرد

که زندگی واقعی انجاست  

دلم می خواهد دوستم برایم لالایی بگوید

دلم می خواهد دوستم برایم لالایی بگوید

دلم می خواهد دوستم مرا در اغوش خود ببرد

دلم می خواهد دوستم نازم را بکشد

دلم می خواهد دوستم مرا در بوسه غرق کند

دلم می خواهد دوستم مرا در شیرینی وجودش اب کند

دلم می خواهد دوستم مرا بفهد

دلم می خواهد دوستم مرا ببیند

دلم می خواهد دوستم مرا با خود به سفر ببرد

دلم می خواهد با دوستم به گل چینی بروم

اما من که دوستی ندارم

چه خوب بود من هم دوستی داشتم

من در این گیتی دوستی ندارم

و برای همین هم هست

که نیستی را بیشتر از هستی دوست دارم

در نیستی که غم و غصه نیست

خدایا گنچشک ها به امید بهار ندای شادی در داده اند

پشت پنجره مهربانی فریاد شادیشان خانه را  پر کرده است

و من بهاری ندارم

نیستی ارامش ابدی است

نیستی ارامش ابدی است

نیستی عین هستی است

با این فرق که هستی

همه سرا سر همه درد است

درد بودن

درد بی درمان

درد بی کسی

درد نادانی

خدایا من نمی خواهم باشم

بهشت و جهنم را به مشتاقان ان ده

من نه بهشت می خواهم

و از  جهنمت هم  بی زارم  

من نمی دانم در این پهنه گیتی چه کاره ام

برای چه امده ام

و برای چه باید بروم

از هر که پرسیده ام نمی داند

دوستم می گوید تو چه قدر نا امیدی

می گویم دوستم تو که امیدواری

برایم بگو داستان این بودن را

گیرم که هر روز چای شیرین بنوشیم

با نان بر بری

و با پنیر تبریزی

و یا نان و پنیر و گردو

و یا نان کره و مربا و یا نان و شیر و خامه

و هر روز  هم نهار بخوریم و قدری هم کار کنیم

شب بخوابیم

و یا فیلم های ساخته شده را ببینیم

و یا خیلی که خوب باشیم چندین کتاب بخوانیم

و ادای روشنفکر ها را در بیاوریم

و یا به چند سفر خارجی برویم

و یا با پدرمان دعوا  کنیم

این را بخر و چرا ان را نخریدی

که ما پول دار بشویم

و یا ماشینمان را سوار شویم

ودر خیابان فیس و افاده بریزیم

و یا در خیابان ها ی  پاریس و لندن قدم بزنیم 

و نمی دانم هزار کار دیگر

و هزار لذت میرای دیگر

و من دوستم با همه این ها دوست دارم نیستی  را

نیستی برتر از این همه هستی پوچ و بی معنی است

با هزار سر گرمی خود را سر گرم می کنم

با هزار لذت خود را همراه می کنم

اما هیچ لذتی مانا نیست

انگار  که نیست

نفشی درخیال است و تمام

اما نیستی خود حیات جاوید است

فارغ از همه درد ها

فارغ از همه بی کسی ها

من در این دنیا از تمام دارایی  هایش

فقط دوستی را دوست دارم

با دوست که هستم

پروانه دلم صبور می شود

و پرواز می کند در خانه دوست

باران می بارد

باران می بارد

دلم بارانی است

نیلوفر های مهربانی خشکیده اند

ابی نیست دوستی نیست

من در تنهایی خود تنهایم

تنهای تنها

نمی دانید تنهایی چه عالمی دارد

زیر سقف این اسمان ابی  کسی را ندارم

و من مرگ را دوست دارم

نیستی را بهتر از هستی می دانم

در هستی حسد هست

در هستی دشمنی است

در هستی خود خواهی است

در نیستی هیچ یک از این ها نیست

از هستی خود چه دیده ایی

چه گلی را چیده ایی

چه بوسه جاویدی داشته ایی

چه دوستی داشته ایی

من نمی دانم چرا از مرگ می ترسیم

مگر مرگ چیست ؟

 راحتی از همه بد جنسی ها

از همه بد کاری ها

از همه بغض ها و کینه ها

ادم ها چه نا مهربان اند با هم

و به چه درد می خورد

این به هم پریدن ها

این دندان تیز کردن ها

این سر هم داد کشیدن ها

این چاقو کشی ها

اگر قانونی نبود و اگر ترسی نبود

هر روز در کوچه و بازار   هزاران کشته را باید جمع می کردی

ادمیان همین اند

دروغ می گویند مدنیت دارند

به راحتی اب خوردن دروغ می گویند

و حق دوستش را بالا می کشد

و چه درس انسانیت هم می دهد

من مردن را بر این زندگی ترجیح می دهم

من ناامید نیستم

 من هم دوست دارم زندگی کردن را

اما دلم روشن نیست

من رنج می برم از این همه دو رویی

از این همه زشتی

بودن با این زشتی ها افتخاری دارد

من که نمی فهمم

خدایا دوست دارم نباشم

هستی من همه درد سر است

دوستم تنهایی نوعی نیستی در خود هست

و نیستی  اوج رهایی از همه بدی ها

ادم ها شب و روز کار می کنند

ادم ها شب و روز کار می کنند

تا نانی به چنگ اورند

و فراتر از ان نانی ذخیره کنند

تا در روز مبادا گرسنه نمانند

مبادایی که ممکن است هر گز نیاید

و نان ها هم کپک می زند

و به درد هیچ کاری هم نمی خورد

سمی است نان کپک زده

اما من دوستی را دوست دارم

دوستی از جنس دیگری است

کپک نمی زند

دل را شاد می کند

و روحت  را پرواز می دهد

دوستی از جنس نیستی است

و بهتر از هستی

هستی همان نان کپک زده است

نیستی که کپک نمی زند

بوسه که کپک نمی زند

دوستی که کپک نمی زند

برای همیشه تر و تازه است

وزنی ندارد

نماز مگر وزن دارد

دعا  مگر وزن دارد

گرمی محبت مگر وزن دارد

من دوستم را که می بینم

عاشقانه او را می بوسم

به سبکی خیال است

دوستی هزار باره هم دلت  را سنگین نمی کند

می توان  در خانه چشم هزاران گل نیلوفر را ابیاری کرد

و هزاران اوای بهشتی را در جانت به ودیعت نهی

و اگر به پهنای ابدیت شادی کنی

چیزی از تو  کم نخواهد شد دوستم

هزاران چلچراغ را می توانی در دلت بیاویزی

و هزاران دوست را در خانه ات پذیرایی کنی

دوستم دوستی بهانه بودن است

و زندگی بی دوست

همان نان کپک زده است

غم زده و برهوت  تنهایی

و من به عشق دوستم زنده ام

من در ارزوی چیز ی هستم

من در ارزوی چیز ی هستم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من زیبایی را می خواهم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من دوستی از ته دل  می خواهم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من عسلی را می خواهم

 که در هیچ کندویی نخواهد بود

و هیچ زنبوری شهد ان را به کندویش نبرده است

من صداقتی را می خواهم

که در هیچ جا نخواهم یافت

من معرفتی را می خواهم

 که در هیچ مکتبی پیدا نخواهد شد

من رندی را می خواهم

که حافظ هم ان را نمی شناسد

من چشمان پر تمنایی را می خواهم

که در هیچ دحتری نشانی از ان نمی یابم

من عشقی را می خواهم

که معشوقم مرا برای خود نخواهد

من عاشقی را می خواهم که مرا زندانی نکند

برای خودش به نام عشق

عشقی که برای خود خواهی باشد

به واقع عشق نیست

خود خواهی است به نام عشق

من بهشت را در جایی جستجو می کنم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من ابی را می خواهم

که برای همیشه مرا سیراب کند

و چنین ابی نیست

من نوری را می خواهم

که میرا نباشد

من دوستی را می خواهم

وقتی ادعا می کند برایت می میرم

بمیرد

چون ان درویشی که در سرای عطار نیشابوری مرد

من نمازخوانی  را دوست دارم

که جر خدای نپرستد

و معبودی جز ان یکتا نداشته باشد

من حلاوتی در این دنیا نمی بینم

همه چیز در واقع مجازی است

واقعیتی وجود ندارد

دارد مگر ؟

دوستی و  شیرینی و عشق و دوری و رنج این ها چیست ؟

نمی دانم نمی دانم

باور کن نمی دانم

من تمام جهان را سیر کرده ام

من به همه جا سر  زده ام

من همه نگاه ها را پاییده ام

اما هیچ نیافته ام

هیچ چیزی مرا سیراب نکرده است

مهتاب در میانه اسمان است

دستم به ان نمی رسد

می رسد ؟

در گل رازی است

که هر گز بدان نخواهم رسید

من دوستی را می خواهم که در اغوش او بمیرم

فنا شوم

نمی دانم کدام نگاه می تواند مرا ارام کند

نمی دانم کدام اغوش پر لطف می تواند مرا به ابدیت  پیوند دهد

نمی دانم کدام دوست می تواند مرا در شادی غرق کند

من نمی دانم چیزی کم دارم

پاره ایی از من نیست

و نمی دانم ان پاره چیست

وصلی می خواهد

عشقی می خواهد

دوستی می خواهد

نمی دانم من تشنه ام

هیچ کس نمی فهمد

از هیچ چیز راضی نیستم

پر توقع نیستم

از بودن خود سر در نمی اورم

تو می دانی برایم بگو

من که نمی دانم

و نمی دانم چه می خواهم

خدایا ان پاره رها شده من چیست

عشق است دوستی است

ازادی است

رهایی است رندی است

بی خیالی است

خوشی است

نمی دانم

من تا به حال نمی دانستم

من تا به حال نمی دانستم

کلاغ ها درخت می کارند

ان هم درخت گردو

امروز صحبت گردو کاری در باغچه ام بود

دامادمان گفت

در باغ من گردو های کلاغ کاشت تعدای هست

و من داشتم شاخ در می اوردم

یعنی چی

مگر کلاغ ها باغبان اند

گفت اری کلاغ ها هم باغبانی می کنند

و در حد خود به درخت کاری کمک می کنند

ان هم درخت گردو

گفتم چگونه ممکن است

گفت کلاغ ها نه این که  خود بخواهند

و شاید هم  می دانند  و می خواهند

کلاغ ها در فصل گردو  با منقار های خود گردو چینی می کنند

و تعدادی گردو را در زمین های خالی دفن می کنند

تا بعد به سراغ انها بروند

و چون پس از مدتی فراموش می کنند

کجا دفن کرده اند

گردوها سبز می شوند

و بعد می شوند درخت گردو

و در باغ من تعدادی از این درختان هست

و من کلاغ ها را دوست دارم

و از کلاغ ها می خواهم

 کار زیبایشان را ادامه  دهند

کودک که بودم

می دانستم کلاغ ها برایم گردو می ریزند

و این بود که همیشه به زیر درخت گردو باغمان می رفتم

و هر روز  یک دامن گردو به خانه می بردم

و مادرم گردوها برای صبحانه اماده می کرد

و تق تق می شکستیم گردوها را

و گردو شکستن هم حال خوبی دارد

و دلم می خواست من کلاغ بودم  

 و دوستم هم گردو بود

 دوستم را به منقار می بردم

و در باغ مهربانی به امانت  می نهادم

و سر می کشیدم تا درخت گردویم درخت تناوری شود

و در شب مهتابی می چیدم گردوهای خود را

تمام قناری هایی که درقفس هستند

تمام قناری هایی که درقفس هستند

تمام مرغ های عاشق

تمام پرنده های اسیر دوست دارند

در قفس را  باز کنند

و پرواز در دل اسمان را تجربه کنند

در دل  نیلی اسمان

و من نمی دانم دوستم

چرا خود را در قفس انداخته است

پدرم ادم و حوا  بهشت را دادند

تا ازادی بیایند

تا ازادی راهی نیست

یک نه فقط فاصله است

دوستم نمی خواهی ازادی را تجربه کنی

من ازادی  را به بهشت تن اسایی ترجیح می دهم

من می خواهم در فضای ازاد پرواز کنم

دوستم تو نمی خواهی ازادی را

ادم فرزند ادم است

زمانی که قفس را بشکند

خدا به انسان ازادی را هدیه داد

 و زمانی هدیه داد

که انسان نافرمانی کرد

نافرمانی از بودن در قفس بهشت

ادم گفت نمی خواهم بهشتی را که در ان ازادی نیست

و من  در اسارت باید ها و نبایدها  هستم

بایدی  که خود نمی دانم چیست

و نبایدی که باز خود نمی دانم چیست

و من می خواهم  خود سرنوشت خود را رقم بزنم

می خواهم با ازادی انتخاب کنم

راهی را که باید بروم

و راهی را که  نیابد بروم

و من کویر زندگی را بر ان بهشت در بند ترجیح می دهم

من می خواهم پرواز کنم در دل ابی اسمان

من نمی خواهم ان تنعمی را که با ازادی همراه نیست

من کوله بارم را بر می دارم

و در وادی سرگردانی می مانم

و با حیرت می گویم خدایا من این را دوست دارم

ازادی را

باید ها و نباید ها را هم خود می سازم

فرشتگان در گاهت در تنعم ابدی باشند

من می خواهم با رنجی که دارم

و با اراده خودم

بهشت را فرا چنگ اورم

و تو بخشنده و مهربانی

و می دانم مرا در رحمت خود غرق می کنی

من دوستی را دوست دارم

که خود باشد

و ازادی را فریاد بزند

و پرواز دل ابی اسمان را دوست داشته باشد

من زیبایی را در پرواز زیبا می دانم

من شادی را در شادی دوست دارم

من اوای بهشتی را در دنیای نیلوفریی می خواهم

ابی ابی

و من ابی اسمان را دوست دارم

و بهشت را با دوست می خواهم

بهشت بی دوست

بهشتی نیست

بهشت در ازادی است

 ازادی

گندم ها همه یک دست اند

گندم ها همه یک دست اند

تمام خوشه ها مثل هم اند

کوچک و بزرگ دارند

اما گندم ها در اندازه  هم اند

یه کمی یا هم فرق دارند

ان هم از نظر کوچکی و بزرگی

غیر از ان فرق زیادی با هم ندارند

قناری های هم مثل هم اند

مثل هم اواز می خوانند

مرغ های عشق مثل هم عشق ورزی می کنند

مرغ های عشق به هم دروغ نمی گویند

شیر ها همین طور اند

اما ادم ها چی ؟

ادمها چه طور اند

خیلی هایشان دروغ می گویند

دلشان پیش ان یکی است

می گوید من فقط تو را دارم

اخر  مریضی که داری دروغ می گویی

دل ادم ها هزار تا راه دارد

بن بستی ندارد

دروغ می گوید

که به تو می گوید

تو بن بست منی

یعنی که اخر کوچه ایی

ته ان کوچه هم خانه من است

و خانه تو همان یک خانه در ته ان کوچه است

نه نه دارد دروغ می گوید

ادم های خیلی بی صفت اند

خیلی می توانند حقه بازباشند

باور کن در هیچ صنفی از موجودات به دروغ گویی ادم های پیدا نمی شود

تو چشم ادم دارد دروغ میگوید

من فقط تو را دوست دارم

تازه از بوسه دیگر امده است

زن و مرد هم ندارد

تعارف که نداریم

این نهایت بد اخلاقی است

دور از انصاف است

من نمی دانم ادمها برای چه دست به این کار می زنند

دلش می خواهد دوستش داشته باشند

 خوب راستش را بگو

بگو من با چند نفر دوستم

چه عیبی دارد

راست گویی خیلی خوب است

کی گفته  تو فقط باید مرا دوست داشته باشی

دوستی که عیبی ندارد

دوستی از دل است

و دل هم می تواند با چند نفر هم زمان دوست باشد

چرا خودمان را فریب می دهیم

دوستی خود به خود خوب است

این که دروغ گویی نمی خواهد

ما دوستی را می بریم توکوچه و پس کوچه های نا شناخته

خوب کی می فهمه تو این کوچه ها چه خبر است

خودت که می فهمی

چرا داری دروغ می گویی

هر کس را توی یک کوچه سر کار گذاشتی

این که عین بد اخلاقی  است

عین بی مروتی

برای این که دروغ می گویی

و این دیگر دوستی نیست

کار تو حقه بازی است

زیر یک سقف به ان می گویی دوستت دارم

زیر یک سقف دیگر هم می گویی دوستت دارم

کدامش را باور کنیم

این که دوستی نیست

عشق و عاشقی نیست

عاشقی که دروغ بگوید عاشقی کرده است

نه به خدا

دوستی با این ها جور در نمی اید

تو بگو

همه ما یک جوری های داریم دروغ می گوییم

و این خیلی بد است

کاشکی ما هم مثل گندم ها بودیم

به افتاب راست می گفتیم

به اب راست می گفتیم

به مهتاب راست می گفتیم

راست می گفتیم دلمان اب می خواهد و نور

دوستی این دو را می خواهد

ان وقت گندم ها گل می کردند

ادم ها راست نمی گویند

خیلی هفت خط اند

تو می گویی من دارم راست می گویم

دیگر همه چیز در این دور و  زمانه تقلبی شده است

دوستی هم تقلبی شده است

دوستی واقعی کجاست

دوستم تو می دانی کجاست

شادی را می شود یافت

 و اوای بهشتی را می شود  شنید

 من نمی دانم

اما می دانم که راستی بهتر از هر چیزی است

و دوستی با راستی است

ان قدیم قدیم ها

ان قدیم قدیم ها

بچه که از دل مادر در می امد

می رفت روی کول مادر

 و بیچاره مادر

تا سه سالی بچه خودش را این ور ان ور می برد

من درست یادم است

باور کنید یادم است

من چه کولی از مادرم می گرفتم

اما الان مادرها به بچه هایشان شیر هم نمی دهند

چه برسد بخواهند بچه خودشان را کول هم بکنند

من نمی دانم مادرها خیلی مظلوم بودند

تو ان دوره ها

کار هم می کردن تو مزرعه

تو دشت

علف ها را می زدند

وجین کردن زمین ها کار زنها بود

پنبه چینی کار زنها بود

نان پختن کار زنها بود

غذا درست کردن کار زنها بود

شیر دوشیدن از گاو و گوسفندها کار زنها بود

زنها همه کاری می کردند

مردها چه کار می کردند

ابیاری

راحترین کار را

ابیاری که کاری ندارد

اما میوه چینی کار زنها بود

وقتی یاد ان روزها می افتم

 دلم می گیرد

برای مادر بیچاره ام

که چه قدر کار می کرد

و من از این که روزی روی کول مادرم بودم

 خجالت می کشم

راستی چه طوری مادرم

 این کار را می کرد

دلم براش کباب می شود

مادرم مهربانم

مادرم بهترین غذا های دنیا را می پخت

خوش مزه خوش مزه

نمی دانید نان شیرمالش به اندازه دنیا شیرین بود

ما به این نانها می گفیم بابایی

نانی که می پخت

حرف نداشت

مادرم خیلی زحمت کشید

برای بچه ها

الان مادرم و پدرم تنها هستند

مادرم پیر و افتاده

و پدرم هم بیمار

و ان روزهای خوش گذشت

نیست ان روزها

رفت ان روزها

همه رفتند

پدر بزرگم رفت و مادر بزرگم رفت

و خیلی ها رفتند

و ما هم به زودی می رویم

باور کنید به زودی زود

زودتر از ان که فکرش را می کنیم

پس این همه اذیت و ازار برای چیست

می گوید کار من خدایی است

می گوید کار من خدایی است

من  نورم

اما عملش شیطانی است

برو  و بر گرد ندارد

خیلی خود خواهی است

که ادمی پیدا بشود

از خدا حرف بزند

اما دلش با شیطان باشد

من نمی دام چرا بعضی ها این قدر خود خواهند

شیطان رو سرشان سوار است

اما از نور حرف می زنند کدام نور

نوری که خودت می گویی

ان که نور نیست

نوری که تو می گویی

نور شیطان  است

شیطان هم  نور دارد

شبطان از جنس اتش است

دوستم هر نوری که نور خدا نیست

جهنم نور دارد

نور خدا نور بینایی است

از جنس خدایی است

تو دل ادم نورانی  حسد نیست

 غرورنیست

 بدی نیست

بد صفتی نیست

گل من نور است

دوست من نور است

اب من نور است

اتش من نور است

تاریکی من هم نور است

یاس من نور است

برای این که هیچ کس را ازار نمی دهد

یاس من فقط عطر دارد

زبیایی را با خودش دارد

شادی را با خودش می اورد

شادی نور است

اوای بهشتی نور است

فاصله  نور و ظلمت فقط یک ریزه است

دوستم که می خندد

دوستم که بوسه می دهد

نور را  با خودش می اورد

من که نمی توانم خودم بگویم نورم

فقط خداست که می تواند بگوید من نورم

تو اگر نوری باید خودت بدرخشی

خودت که نباید بگویی  من نورم

خورشید که هیچ وقت نمی اید بگوید من خورشیدم

افتاب خود  دلیل افتاب است  

اما تو می گویی من نورم

این غرور محض است

که تو دیگران را گمراه بدانی

و خودت را راه یافته به عرش کبرایی

تو کی هستی که این  طوری می گویی

من در رندی خود شک ندارم

اما هر گز نمی گویم نورم

من در تاریکی غوطه ورم

در تاریکی خود عشق می کنم

و به گناهان خود می بالم

و هر گز خود را بهشتی نمی دانم

من ادم زمینی ام

با  هزار دردبی درمان

سرم درد می کند

تنم رنجور است

عشقی ندارم

که به ان خوش باشم

دوستی هم ندارم

در برهوت تنهایی برای خود هستم

گاه شیطان هم حضور دارد

چرا دروغ بگویم

شیطان خیلی جاها هوای مرا دارد

و خدا هم می داند

خدا می گوید خوش باشید

کاری به کار دیگری نداشته باشید

حسد نورزید

دروغ نگویید

بد دلی نکیند

دلی را محزون نکیند

غرور نورزید

خود خواهی را به کناری نهید

در ان صورت تو هم نوری

نوری از جنس بینایی

ان هم در کنار شیطان

شیطان هم فرشته درگاه خدا بود

فقط راست گو بود

شیطان گفت

این ادم خون ریز است

که افریده ایی

مگر دورغ گفت

گفت من بر این ادم سجده نمی کنم

این ادم ان چه که نشان   می دهد نیست

من که از او برترم

من نورم

و از اتش

و خدا گفت تو نمی دانی

و این بود که از درگاه خدا رانده شد

دوستم شیطان گفت من نورم

و این عین خود خواهی است

 

راه که می رود

راه که می رود

انگار ادم و عالم در خدمت اویند

پا بر زمین که می نهند

چنین است که  بر بام عالم گام می نهند

نخوت سر و پایشان  را گرفته است

بیچاره شیطان نامش بد در رفته است

خود شیطان مجسم اند

دریده و حیز

و  درس اخلاق هم می دهند

این دیگر خیلی  خنده دار است

شیطان تو حق داشتی

بر چنین ادمیانی  سجده نکردی

تو حق داشتی

چیزی می دانستی

و من متعجبم در کارگاه هستی

چنین  موجوداتی نشو  و نما کرده اند

خدایا این ها از مهر تو بویی نبرده اند

اما هر چه بخواهی متکبر اند

و دانایی را در فریب می بینند

و دسترنج دیگران را به یغما بردن

و برای خود بساط عیش و نوش راه انداختن

بد ترین درد ان است

که این بد صفتان خود را معلم اخلاق جا می زنند

و می خندند به مردم پریشان

 ودر مانده

در کار و بار خود

و حدایا چه باید کرد ؟

به کجا باید شکایت برد

بودن در کنار این ها خود رنج بزرگی است

در چشمانشان  دروغ و نیرنگ خانه کرده اند

و روحشان دمیده از نا پاکی است

شیطان کاری ندارد

مدت هاست بیکار است

این ها خود شیطان اند

در خیابان اب باران را بر  سر و روی مردم می پاشند

بدون  کمترین شرمی

و در بوستان خود خرناسه می کشند

برای لذت بیشتر

روحشان  عفن است

و تنشان  بیمار

اما کسی نمی داند

خدایا من از این ادمیان بی زارم

و انها را ادم نمی دانم