می دونی این دلی که تو دست توست
خیلی لرزونه
کافی یه یه کم فشار بدی
می شکنه و می ریزه
دل من خیلی نازکه
ناز کتر از اونی که فکر می کنی
غصه که می اد اشکاش در می اد
هی این ور اون ور می زنه
اما نمی شه
به خدا نمی شه
دل من کباب می شه وقتی نامردی را می بینه
بی معرفت هیچی را نمی فهمه
حسد داره کورش می کنه
بی معرفت چشمش می بنده و مثل مار نیش می زنه
اخ که ادم ها چه قدر می تونند بد بشن
من نمی دونم تو کدوم مدسه این ها درس خو نده اند
مگه معلمشان نگفته که انصاف هم خوب چیزه
از سر زبونش اتش در می اد
خدا می دونه تا حالا هزار بار دل منو شکسته بی معرفت
معرفتی که نداره
از تو چشاش اتش در می اد
من تا می بینمش فرار می کنم
خدایا می شد من دلمو بر دارم و برم
برم تو یک سیاره ایی که هیچکس توش نباشه
یا برم تو خاک و راحت برای همیشه بخوابم
تا این حسود منو اتش نزده
حسد خیلی بده
خدایا منو از حسد دور کن
بزار دلم بشکنه
دوستم تو خونه خدا دل شکسته را می خرند
اما ادم حسود جاش تو اتشه
از باران خبری نیست
ابر ها می ایند و می روند
قطره ایی باران نمی اید
گرد و خاک اسمان تهران را پوشانده است
و من در عمرم بهاری به این خشکی ندیده ام
دلم لک زده است برای رعد و برق های زیبا و افسونگر
سرای من ایران تشنه است
سال پیش همین موقع گل های شقایق دشت ها را رنگین می کردند
و سمورها جست و خیز کنان به تماشای باران می نشستند
و من دلم گرفته است
ساقه های گندم ایستاده می میرند
و کشاورزان چشم به اسمان دوخته اند
شاید بارانی بیاید
خدایا چه باید بکنیم
همه تشنه اند
باران رحمتت را دریغ نکن
ناودان ها در انتظار موسیقی ریبای ترنم اب اند
و سارها اب می خواهند تا لبی تر کنند
خدایا در انتظار رحمتت می مانیم
تا جویبارها و رودخانه های مان پر اب شود
و گاو هایمان لبریز از شیر
و دشت هایمان پر از گل
وگندم زار ها شکوفه باران
دخترک با شوخ طبعی دو ساق زیبایش را در اب فین نهاده بود
و دخترکان دیگر هم می خندیدند
و پسرکانی چند قدم ان طرف تر دخترکان را می پاییدند
و من نظاره گر این دوستی نظرها بودم
و چه زیبا بود این نظر بازی ها
و من گفتم ایا نمی شد ادم ها همیشه خدا مهربان بودند
و دل میدادند
و خوشی می کردند
نوری که از چشمان دخترکان می بارید
باغ فین را روشن کرده بود
اب چشمه فین روی پایهای زیبای دخترک سر می خورد
و به نرمی تمام به ان سو می رفت
و گرمای دخترک خوش اندام را با خود می برد
و کاشکی ان پادشاه بدسیرت امیر کبیر را در این باغ رگ نمی زد
و این باغ زیبا را خونی نمی کرد
و خاطره خونی در این باغ نمی ماند
و من در این اندیشه بودم که دخترکان رفتند
و من تنها ماندم
و در رویا خود غرق شدم
سلام باغ فین
سلام به دوستانم که سه روزی نبودم و دلم برایشان تنگ شده بود
من رفته بودم به کاشان شهر اجدادی خودم
تمام کوچه و پس کوچه های کاشان برایم بوی اشنای هزاران ساله دارد
و زمینش انگار اشنای دیرین است
و من کاشان را دوست دارم
و باغ فین که حب نبات است
و در یاقوت کویر
و سروهایش و چشمه سلیمانی اش قطعه ایی از بهشت
و حیف و صد حیف که سرمای زمستان سال پیش برگ های چند صد ساله سروها را سوزانده است
و من برای دل های سوخته سرو ها ی زیبا گریستم
اما باغ فین طراوت خوشی دارد
و من دلم را به اب دادم و از خنکی ان حظی وافر بردم
دخترکان شوخ اندام چست و خیز کنان اب را به هم می پاشیدند
و جوانی می کردند
و من به ناز های و کرشمه های انان حسودی می کردم
و دل ابی حوض ها خنک بود
و من حس خوبی داشتم
دانه های شادی را بلعیدم
دل انگیز و بهاری بود
جانم به طرب در امد
ساعتی را در جاودانگی سیر کردم
نه زمان مفهومی داشت و نه مکان
و من نبودم شادی بود
عطر سحر انگیزی به مشام می امد
و مرا به سبزه زار معرفت می برد
یکتایی را می فهمیدم
هزاران قناری خوش الحان می خواندند
و من نمی دانستم این ها از کجا امده اند
هرچه بود و هر چه نبود
من شاد بودم
شب است
و من غوطه ور در کویر تنهایی
نه راه به اسمان دارم و نه سر در زمین
دلم بهانه می کند
و می خواهد برود
و من نمی دانم با این دل هرزه چه کنم
گاه نهیب می زنم مرا راحت بگذار
دست از سرم بردار
ادمیان همین طور اند
از انها خوبی نخواه
من و تو واو ادمیم
فرشته که نیستیم
چه می خواهی
همین راه که می رویم راهی است که تجربه شده است
کار دیگری می توانیم بکینم
باور کن نمی توانیم
و اگر راه دیگری برویم
ما را متهم به دیوانگی خواهند کرد
دوستم چه می توانم بکنم
تنهایی را خوش است
تنهایی و با خود بودن
حالی برای نوشتن نیست
ستاره من فرو افتاده است
در کویر تنهایی
و له له می زند
و تشنه است
و من دوستی ندارم
همه رفته اند
من ستاره بال شکسته ام
و امده از اسمان
من خانه ام در اسمان بود
دوستم بیش از این ازارم نده
شادی را به جانم ریز
اگر می توانی
ستاره فرو افتاده که زدن ندارد
بیا به خانه من
خانه ایی دارم با صفا
دلی مهربان
احساسی نرم
ازاری ندارم
رویای من نزدیک است
ان قدر نزدیک که اراده کنی می یابی
اروزهای دور و دراز را دوست ندارم
ابی در خانه ام جاری است که سراسر لطف است
با ماهی هایی خاکستری که دائم در تلاش اند
خوابی ندارند
بیا به خانه من
و چشمانت را صفا بده
و من در انتظارت هستم
دوستم من شادی را برای خود دارم
شب خوش
شیطان در برابر سجده به انسان ایستاد
گفت این ادم لایق سجده نیست
خون ریز است
و در زمین فساد می کند
و شیطان فرشته درگاه مقرب خدا بود
و از روی دانایی حرف می زد
و می دانست ان چه می گوید درست است
و خدا گفت با این وجود تو می بایستی بر او سجده کنی
و شیطان سر باز زد
و گفت که من می دانم
و به دانایی خود خیانت نمی کنم
که عین ابلهی است
و خدا گفت ان چه من می دانم تو نمی دانی
و انسان همان طور که شیطان گفت
هزاران سال است خون ریزی می کند
و از همه بدتر هم نوعان خود را می کشد
کاری که حیوانات هم نمی کنند
نمی دانم شیطان از کجا می دانست
و راستی انسانها چرا شیطان را بد نام می کنند
شیطان که کاری ندارد
این طینت ادمیان است
و این هم از بد کاری ماست
که شیطان را عامل فریب خود میدانیم
شیطان ما را فریب نداده است
و من شیطان را از درگاه خدا رانده ام
و حال چه طلبکارانه بدی های خود را به حساب شیطان می گذارم
نه من و تو خود شیطانیم
شیطان را بد نام نکنیم
به نام عشق شیطنت می کنیم
و به نام دوستی سر می بریم
نه من گل سر سبد افرینش نیستم
سلام
سلام به مهتاب که خودش را در پس ابر پنهان کرده است
ودوستش را نمی بیند بی معرفت
و مهتاب در پس ابر نمی ماند
و تو افتابی خواهی شد
و دوستت را به اغوش خواهی برد
و من دوستم را دوست دارم
حتی اگر پنهان شود
و مرا به باد نا سزا بگیرد
و من دوستم را با شادی تمام دوست دارم
و هزاران مهتاب در خانه چشم خود دارم
نمی بینی
افتابی شو تا ببینی
من از غربت تنهایی می ایم
مسافر این جهانم
از بخت بد
خوش بختی کجاست
ادرسش را اگر دارید به ما هم بدهید
من که کسی را خوش بخت ندیدم
حالا هر کس به کاری مشغول است
این که خوش بختی نیست
یکی به این که دستبرد هایش را در بانک انبان کند دل خوش است
یکی دیگر از این که در استخر شیر شنا کند خوش است
و ان دیگری در افسون کردن مردم بیچاره دل خوش است
و این ها همه بهانه است
و خوش بختی واقعی نیست
به تبی می رود
و به سکته ایی می میرد
و یا گرفتار طوفان بلا می شود
و سرش بر دار می رود
و یا خود سرش را بر دار می برد
و من نمی دانم کجای این ها خوش بختی است
بیچاره تمام تلاشش را می کند تا با فریب خلقی در مانده صاحب همه چیز شود
وخدایا اگر تمام ذخائر طلای جهان هم مال من باشد
اما من نتوانم به اندازه سر سوزنی خوشی کنم
به چه درد می خورد
و یا ان قدر سخاوتمند نباشم که دانه ایی از سکه های زرین خود را به کسی دهم به چه درد می خورد
هزاران سکه ایی که انبان کرده ام
این دیوانگی نیست
و این نهایت بد بختی است
و ادم های زیادی چنین اند
صورت و سیرت متقلبانه دارند
و دم از ادم بودن خود هم می زنند
گرگ های بی صفتند
و حریصانه سرک می کشند به خانه های مردم
و من کسی را خوشبخت ندیدم
خودم هم گرفتار این ظلمت ام
ظلمتی که همه را در بند کرده است
و کم هستند مردان خدایی که پشت کرده اند
به نماز بر سکه های زرین
و صراط مستقیم ما همین است
دروع می گویم
دوستی بهانه است
برای واگویی خاطره
و گل ها امده اند
در زمین سخت
با لطف اب و افتاب
و من دوستی را می کاوم در در دل ابی
دل ابی گل دوستی است
و با مهربانی و شادی می روید
و من دوستم را دوست دارم
کاش می شد از دل دوستی دشمنی بر نمی خاست
و گل دوستی خاری جانسوز نمی شد
و حسرتی که جان را می سوزاند
حرفی برای گفتن ندارم
دلم بی قرار است
دوستم مرا تنها رها کرده است
و من تنهایم
رویا هایم مرده اند
ارزوی زیادی ندارم
مهتاب از مهربانی می گوید
اما مهری در کار نیست
مرا گمگشته خود کرد
و دلم را ربود
و شادی را در جانم خشکاند
و من مانده ام در کویر بی داد
خدا می داند تمنایی در دلم نیست
می دانم که تا نیستی راهی نمانده است
و در بودنم هم شک دارم
چه بودنی
بودنی که در ان زندگی عرضی ندارد
و من در روز مرگی دست و پا می زنم
چه کنم دوستم
تو در اسمان دوستت مهتابی باش
خیلی دلم اشکیه
چشمام پر ابه
نمی دونم چه کار کنم
می گه دوستت ام اما دوست من نیست
داره دروغ می گه
راستی قناری های عاشق هم دروغ می گن
نمی دونی تو غار تنهایی هم راحت نیستم
برده تو قفس دوستم می گه دوستت دارم
من نارنگی را دوست دارم
شیرین و راحت هم پوست کنده می شه
می شه شیرینی اش زیر زبانت حس کنی
اگر تشنه باشی که دیگه خیلی خوبه
هلو هم همین طوره
گاز می زنی و می خوری
و من دوست دارم دوستم این طوری دوست داشته باشم
عیبی داره
حرفی داره
نگو نمی شه
اما نه اینا همه خواب و خیاله
تو خوابم نمی شه
برو تو غار تنهایی خودت
بی خودی کسی را ازار نده دوستم
دوستی ها امروزی تو برق طلا صاف و صوف می شن
من که چیزی ندارم
ادم ها که مثل گلا نیستند
تو نمی دونی
ادم ها عطر خودشان را بی خودی به کسی نمی دن
نگاهشان هم معنی داره
می رن تو باغی می شینند که گلاش طلایی ایه
حالا تو بگو من دوست داری یا نه
میگفت من دوست توام اما یه دفعه ول کرد و رفت
اسمونم بی خیال همه چیز
گندم ها خشک می شند
بشند
دلا می میرند
خوب بمیرند
به من چه
من که هستم
دارم برای خودم طنازی می کنم
می خواهی بخواه می خواهی نخواه
همینه دیگه
سلام
سلام به سگ که وفادار است
سلام به قناری که می خواند
سلام به مهتاب که طنازی می کند
سلام به دوستی که راست می گوید
سلام به دوست با معرفت
سلام به دوست عاشق
و سلام به زیبایی
و سلام به دل پریشان
و سلام به خانه مهربانی
و سلام به جادوگر سخن
خدایا امروز دلی را ازردم
نه ازرده نشد
کار من بد بود
او را به خانه مهر بردم
اما مهری نورزیدم
دست خودم نبود
خواستم نشد
نمی دانم به خدا چه باید بگویم
و چه دارم که بگویم
گفتم تشنه ام
ابی داد
ابش ستاندم
بی ان که بیاشامم
گفتم تشنه نیستم
خیلی بد شد
از خودم بدم امد
خدایا نکند دلش شکسته باشد
شیطان فریبم داد
و من به راستی تشنه بودم
اما ابی را که داد نیاشامیدم
در دلم به لیوانش ایراد گرفتم
ایرادی نبود بهانه بود
و من نمی دانم
شیطان این بار چه لباسی به تن کرده بود
خدایا به من مروت دوستی بیاموز
مردانگی و جوانمردی
و جوانمردی در وقت بی نیازی
و جوانمردی در حق دوست
سلام
سلام به باران که نمی اید
و شقایق ها که می میرند
و از باران خبری نیست
و سلام به دوستم که مرا جادو گر می خواند
و افکارم را مسموم
و خدا می داند من باران را دوست دارم
و شادی را
و گل های نیلوفر را
و باران بهاری و رعد و برق را
و رنگین کمان را
و دشت ها تشنه اند
و اسمان همه را فراموش کرده است
خدایا همه سبزه ها تشنه اند
و باد های مسموم اسمان را سیاه کرده است
و من دلم لک زده است برای باران بهاری
دوستم مرا مسموم می خواند
حق دارد
بارانی در کار نیست
دلم ترک برداشته است
ابی نیست
دلم را پاکیزه کند
و زنگار افکار مسموم را بشوید
و غم را فراری دهد
و نومیدی را در پای شادی قربانی کند
و دلم را مهتابی کند
زیباترین کیمیایی که تو عالم می شه پیدا کرد
دوستی است
بر ترین گل واژه هستی دوستی است
افتاب نا میرا است
مهتاب بی غروب است
دوستم وقتی به من بوسه می ده
منو می بره تو عالم بی خیالی
تو عالم مستی
عالم بی خیالی
نه این که خیالی درش نیست
خیال هست
ارزو هست
امید هست
گل هست
سبزه هست
بهار هست
پاییز هست
زمستون هم هست
نیلوفر هم هست
چشای قهوه ایی هم هست
دل ابی هم هست
همه این ها هست
اما گل بوسه از جنس دیگری است
دقیق برشی از جاودانگی است
احساس یکتایی است
و من یکتایی را دوست دارم
که عین نیستی است
و هستی من در هستی دوست نیست می شود
و این است راز جاودانگی
و بوسه گل جاودانه دوستی است
وقتی باش حرف می زنم
وعده فردا را می دیه
فردا که می شه
باز هم وعده فردا را می ده
می گم دوستم بوس دادن که امروز و فردا نداره
اگه دشمنی باشه
سر وعده هستیم مگه نه
به دوستی که می رسه امروز و فردا می شه
خدا را دل من داره می میره
بوس که بدی زنده می شه
من امروز طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستم
خورشید به من گفت
می دونی من هر روز اسمون بوس می کنم
وقتی هم که می خواهم برم همین کار می کنم
بوسی که صبح می کنم دلم تا شب گرم می کنه
این افتابی که می بینی
سوز بوس با اسمونه
منم به دوستم همینو می گم
می گم بیا رو دل من
لبت بزار رو لب من
چشمت بده تو قلب من
من و تو می شیم یکی و یه دونه
بال می زنیم تو اسمون
دوستت دارم دوست مهربون
خدا می دونه
دوستت دارم
شب خوش
اما من که شب خوشی ندارم
شب من سیاه و تاراست
شب من پر رمز و راز است
من که شب خوبی ندارم
با گر گ هایی که به زور به خانه دلم امده اند
و دارند زوزه می کشند
و من را ازار می دهند
و من نمی دانم چه طوری خودم از دست این گرگ ها خلاص کنم
تا صبح که بشه مرا می خورند
و فردا تنم خسته است
از جنگ و گریز با گرگ ها
و من خواب گرگ ها را می بینم
گرگ هایی که لباس میش به تن دارند
شب من تار است
شب من ارامشی درش نیست
شب من نا ارام از بیداد روز است
بیدادی که تمامی هم ندارد
و خدایا این چه جنگل مولایی است که تو افریدی
من هم شادی را دوست دارم
من هم شب راز و نیاز را دوست دارم
من هم شب یاسی را دوست دارم
من هم بوسه در شب تار را دوست دارم
من هم گرمی محبت را می فهمم
من هم گرمی دست دوست را لمس می کنم
اما چه کنم گرگ ها مرا رها نمی کنند
گرگ ها مرا اتش می زنند