-
من بارون را خیلی دوست دارم
شنبه 16 آذرماه سال 1387 22:12
من بارون را خیلی دوست دارم بارون تو شب که حرف نداره اسمون یه جورایی دلش باز می کنه درختا چه کیفی می کنند پرنده ها را بگو خودشونو قایم می کنند دلم می خواست دوستم هم بود من و ماه می رفیتم زیر بارون خیس خیس می شدیم یه بوس گرم روی لبای بارونی اش می زدم می دونی بارون که می اد دل منم سبز می شه بارون که می اد ماه می اد تو دلم
-
دو روزی نبودم
شنبه 16 آذرماه سال 1387 22:11
دو روزی نبودم رفته بودم کاشان برای دیدار پدر پدری که بیماری تنش را سوزانده است افتاب گردانی است خشکیده تمام گل برگ های ان ریخته است چشاش به گودی نشسته و می شه یوسف گمگشته را تو اون دید خدایا پدرم را خوب کن
-
دلم گرفته بود
شنبه 16 آذرماه سال 1387 22:10
دلم گرفته بود گلی را دیدم می خندید شکوفه نازی بود برق می زد دلم را می ربود غوطه می خوردم در نگاهش و به مستی می رفتم
-
شادی را دوست دارم
یکشنبه 3 آذرماه سال 1387 12:34
شادی را دوست دارم زیبایی را دوست دارم نور را دوست دارم شراب را دوست دارم شرابی که خماری ندارد نوری که غروب ندارد زیبایی که پیری ندارد خدایا دل من ابی ندارد بارانی نیامده است کویر شوره زاری است که گیاهی هم جرات روییدن در ان ندارد نه من شادی را در این سراب نمی یابم نورش مانا نیست و زیبایی اش دو روزی نیست و شرابش مستی می...
-
تمام شد
شنبه 2 آذرماه سال 1387 18:10
تمام شد چی ؟ زندگی مگه فکر دیگه هم می کنی اون گلی که می گفتم دل به افتاب داده بود دیگه نیست چند روزی گل برگ هاش بود حالا دیگه اونم نیست پدر بزرگم یادته چه چشای قشنگی داشت چه مهربون بود چشاش خونه مهربونی بود مادرم بزرگم هم همین طور بود اما اونا نیستند فقط یه خاطره اند تو ذهن من منم فردا که خیلی هم دیر نیست یه خاطره ام...
-
شبنمی روی دلم نشسته
سهشنبه 28 آبانماه سال 1387 18:36
شبنمی روی دلم نشسته فردا صبح می شه افتاب در می اد شبنم هم می پره دل من دو باره گرم می شه شب که می شه خیلی خوبه دل من ارومه شبنم هم به نرمی می اد روی دلم می شینه چه خنک دلم صفا می گیره خستگی را در می کنه می شه تر و تازه من شبنم خیلی دوست دارم رو دلم که هست منم ارومم دوست ندارم صبح بشه شب خیلی خوبه تو شبه که عشق گل می...
-
امروز گرگی تمام عیار به من حمله کرد
سهشنبه 21 آبانماه سال 1387 18:56
امروز گرگی تمام عیار به من حمله کرد مردی از تبار ادم های پلید همان هایی که قران از انها به نام فاسقین یاد می کند جهنم رابه چشم دیدم اتشی شده بود از حسادت جانش را شیطان به تسخیر اورده بود نه خود شیطان بود متکبر و خود خواه و گمانش این است که همیشه خدا می تواند بتازد خداوندا مگر تو وعده نداده ایی که در این دنیا هم ادم...
-
اون گل ناز رفت
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1387 17:36
اون گل ناز رفت دو هفته ایی عمر کرد دوهفته ایی از غنچه سر زد و طنازی کرد و با باد رقصید با نور خورشید عشق بازی کرد و شب ها ارمید به عشق افتاب چه دل گرمی داشت من هر روز اونو می پاییدم امروز دیگه اون گل ناز نبود دیگه اون عشوه گری نبود گل من رفته بود خوب که نگاهش کردم دیدم گل برگ ها روی زمین اند و باد بعضی از اونا را برده...
-
هستی را همه دوست دارند
یکشنبه 12 آبانماه سال 1387 21:46
هستی را همه دوست دارند گل هم هستی را دوست دارد سنگ هم هستی را دوست دارد نمی بینی در کوهستان چه می درخشد شیطان هم هستی را دوست دارد و از خدا می خواهد به او فرصت داده شود من هم هستی را دوست دارم می خواهم برای همیشه باشم جاوید و بی مرگ اما افتاب چه می گوید افتابی که تنش می سوزد تا جهانی را روشن کند زنده کند افتاب روز به...
-
دو روزی در تهران نبودم
جمعه 10 آبانماه سال 1387 19:28
دو روزی در تهران نبودم رفته بودم برای دیدار پدر به شهر قدیمی کاشان شهری با قدمت دیرینه و با مردمانی مهربان مسیر را به تنهایی طی کردم راستی تنهایی هم عالمی دارد ادم گاه احساس می کند در این دنیا نیست از همه چیز رها می شود جاده است و اسمان ابر گرفته و کوه هایی که منتظر باران اند و مردمانی که به سرعت می ایند و می روند من...
-
گل ناز هنوز می خنده
چهارشنبه 8 آبانماه سال 1387 19:09
گل ناز هنوز می خنده می خنده که زنده است می خنده که گله به افتاب می گه دوستت دارم افتاب هم تنش گرم می کنه و می گه دوستش داره نور تو دلش می ریزه اونم با اون چشمای قشنگش به افتاب ناز می کنه می گه منم خیلی قشنگم من گلا را خیلی دوست دارم نمی دونم ازتو زمین تو این خاک زمخت چطوری گل به این خوشگلی در می اد این همه نرم و لطیف...
-
گلی تنش را به افتاب تابان داده بود
سهشنبه 30 مهرماه سال 1387 17:50
گلی تنش را به افتاب تابان داده بود و خنده بر لبانش نفش بسته بود و افتاب گل برگ ها را گرم می کرد و چه نوازشی می داد گل برگ های خندان را و خدایا چه زیبا بود خنده گل و من مات و متحیر به نگاه گل خیره بودم وای افتاب چه مهربان است و گل چه ناز و عشق حقیقی اب و افتاب و گل خدایا مگر نمی شد همه را گل می افریدی تیغ را می خواهیم...
-
اصلا نمی فهمم معنی این امد و رفت را
دوشنبه 22 مهرماه سال 1387 18:48
اصلا نمی فهمم معنی این امد و رفت را زندگی من در اسارت شب و روز است شب مرا می خواباند و روز مرا به کار وا می دارد چند صبایی احساس می کنم که هستم و من هم در هستی جایی دارم جایی بزرگ شاید کل هستی منم و من نمی دانم این ماجرا برای چیست و همین مرا می ازارد به وعده گاه امده ام بدون ان که بدانم چه کسی به انتظار است
-
بیماری پدرم مرا اتش می زند
جمعه 19 مهرماه سال 1387 17:00
بیماری پدرم مرا اتش می زند نمی دونید اخه روز به روز داره اب می شه دیگه نمی تونه هیچ راه بره چشمان معصومش مات شده می گم بابا خوبی اما اون تو نگاهش داره داد می زنه داری دروغ می گی من کجا خوبم خوب که بودم راه می رفتم باغ را بیل می زدم به گوسفندها می رسیدم بابا خوب نیست شمعی ایه که چیزی ازش باقی نمونده کافیه یه نسیمی بوزه...
-
جایی ندارم
دوشنبه 15 مهرماه سال 1387 20:38
جایی ندارم خانه ایی ندارم خانه من کجاست خانه من اون سر دنیاست نه خانه من همین سر دنیاست نه من خانه ایی ندارم کدام خانه خانه من اون گل زیباست خانه من اون چشم زیباست خانه من اون دل زیباست خانه من اون ستاره دور دست است خانه من تو دل اون دوست است خانه من اون تاریکی است خانه من اون نور است خانه من خانه من نه من خانه ایی...
-
خوابی سنگین چشمانم را می رباید
پنجشنبه 11 مهرماه سال 1387 12:48
خوابی سنگین چشمانم را می رباید نیرویی نا خواسته مرا به زمین می کشد گویی خاک مرا به خود می خواند ندایی می گوید بس است رویاهایت را رها کن زندگی را بگذار خوشی ها به پایان امد چشمانت زیبایت را باید به خاک بسپاری احساست را عاطفه ات را دل گرمت را این ها همه قوس و قزح زندگیت بود زمین تو را می خواند هر چند زیباترین مخلوق...
-
عید فطر ۱۳۸۷
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1387 16:22
عید فطر ۱۳۸۷ ساعت دو بعد از ظهر چهارشنبه حوصله ام سر رفته بود زدم به خیابان یکی از خیابانهای تهران شهر خلوت است در میدان این قسمت شهر فطریه جمع می کنند و کفاره در چند نقطه و در کنار هر صندوقی دو خانم نشسته اند روی یکی از انها نوشته شده بود کمک به نیازمندان کهریزیک به پارک محل رسیدم پارک سهند پارکی که هنوز اب قناب در...
-
خستگی دارد مرا می کشد
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1387 10:31
خستگی دارد مرا می کشد نمی دانم این دیگر چه دردی است می خوابم بشتر خسته می شوم نمی خوابم باز هم خسته ام خدایا خسته شدم از خستگی هر کاری میکنم از دستش راحت نمی شوم انواع و اقسام داروها را تست کرده ام هیچ کدام فایده ایی ندارند نمی دانم زندگی در این شهر مرا مسموم کرده است درختان که فرو مرده اند و شادابی ندارند همه در دود...
-
ابشاری از نور مهتابی روی زمین می تابید
سهشنبه 2 مهرماه سال 1387 21:09
ابشاری از نور مهتابی روی زمین می تابید و زمین در ظلمتی بزرگ بود خورشیدی نبود و من به اسمان خیره بودم و با دوستم ستارگان را نظاره می کردیم خدایا بی شمار ستاره سو سو می کردند و من می اندیشیدم در ان دور دستها چه خبر است و متاسف بودم چند صبای دیگر اسمان را نخواهم دید و ستارگان را نخواهم دید و چشمانم در خاک خواهند رفت و من...
-
افطار بود
جمعه 29 شهریورماه سال 1387 17:03
افطار بود در سفره مهربانی ما مورچه ایی طی طریق می کرد در گوشه ایی برای خودش راه می رفت و نمی دانم در دل کوچک مورچه چه می گذشت خدایا نمی دانم به یکباره چه شد مادر خانواده دستش را گذارد روی کمر مورچه بیچاره هنوز اوی اذان در نیامده بود مورچه بینوا کشته شد و وه چه دردناک بود دختر خانواده به مادرش گفت اخه به شما چی کار...
-
من بودم
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1387 16:16
من بودم دوستم بود تو مزرعه افتاب گردون من و دوستم دم دمای صبح بود و افتاب می خواست بیاد نمی دونی چه ولوله ایی بود تو مزرعه گلای افتاب گردون خودشون را برای امدن افتاب اماده کرده بودند کمرشون را راست کردند تا با گل برگ های طلایی اشون به افتاب خوش امد بگن من بودم و دوستم افتابی هم تو سینه اون می درخشید خدایا زیبایی تمام...
-
اشک تو چشاش بود
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 21:52
اشک تو چشاش بود می ریخت روی گونه هایش یکی از چشاش یه ریزه بیشتر باز بود یکی دیگه اش بسته بود تو بخش ای سی یو گفتم بابا خوبی گفتم بابا خوبی نمی دونی چی اتشی می زد به جانم اخه نمی گه درده می کشه هیچ نمی گه دهها اتصلات به بدنش وصل بود یکی و دو جور سرم منیتور روبرش هم ضربان های حیاتی را نشون می داد بابا را پی در پی صدا...
-
گاه در غار تنهایی خوشی می کردم
شنبه 23 شهریورماه سال 1387 16:59
گاه در غار تنهایی خوشی می کردم با خودم با تنهایی ام با خاطرات زیبایم اما دیو صفتی بعضی از ادمیان مرا رنجور کرده است و تنهایی رنج اوری دارم خاطرات زیبا به سرعت برق می روند و هر چه بخواهی سیاهی می ریزد و به جانم چنگ می اندازد خدایا چه کنم تو این درد را دوا کن و دل صاحب مرده اش را اتش بزن دلی که سوز و گداز عشق در ان نیست...
-
ابکی می امد
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1387 21:27
ابکی می امد و گل های تازه رسته را ابیاری می کرد و من نگاهم را به اب دوختم زندگی را با خود حمل می کرد و ریشه ها در نم اب می رقصیدند و ساقه ها خوشی می کردند و من حیران بودم دوست داشتم تنم را به اب بدهم بی دغدغه همه چیز در همان جویبار جاری دختری خوش اندام به انتظار بود و به زندگی سلام می داد
-
هوای دلم بارانی است
جمعه 15 شهریورماه سال 1387 10:11
هوای دلم بارانی است اما از باران خبری نیست نمی دانم چرا بغضم نمی ترکد مرا دیوانه کرده است از رعد و برق هم خبری نیست و رنگین کمان مرده است و من بی زارم از این وضع مرا به صبر دعوت می کنند صبر بر بی قراری
-
یه کمی خوبم
سهشنبه 12 شهریورماه سال 1387 16:41
یه کمی خوبم یه کمی بهترم یه کمی با گل ها حال کردم یه کمی با دوستم حرف زدم یه کمی در غار تنهایی خود غوطه خوردم یه کمی با خودم تنها کردم یه کمی تو خیابون زیبایی ها را دید زدم یه کمی از بدی ها دوری کردم نمی دونم چیم داره می شه رفته بودم یه مرد خدا را ببینم اون مرد خدا منو دید و کارم را راه انداخت ادم خوبی است دوستی را...
-
خدا می دونه که دلم خیلی می گیره
پنجشنبه 7 شهریورماه سال 1387 21:50
خدا می دونه که دلم خیلی می گیره خودمم نمی دونم چیمه دلم می گیره یعنی چی می شی بگی خوب ادم یه جوری غم گینه شادی توش نیست مثل گلیه که اب نخورده داره خشک می شه از رگ و ریشه ادمم که اب شادی بهش نرسه خوب دلش می گیره غم تو چشاش می شینه من دلم می خواد بخندم و شادی کنم دوستم را ببسوم اما دوستی که نیست خوب من می مونم تک و تنها...
-
مهربانی را در وجودم کشته ام
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1387 18:18
مهربانی را در وجودم کشته ام مهربانی نیست د اگر بود که این همه نامردی نبود دلم می خواست همه مهربان بودیم همه به هم مهربانی می کردیم اما وقتی گوشت برادرم را می خورم وقتی نانش را می ربایم وقتی جانش را می ستانم وقتی چشمان زیبایش را برای لذت خود در خاک می کنم از کدام مهربانی حرف می زنم دنیای بدی داریم دنیایی که همه چز ان...
-
انگار تا اخر دنیا زنده است
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1387 20:41
انگار تا اخر دنیا زنده است خودش را به هر راهی می زند تا کلاه کسی را بردارد حق کسی را بخورد وای چه چندش اور است مادرش را می فریبد پدرش را می فریبد دوستش را غریبه و اشنا را برایش فرقی نمی کند کنامش را می خواهد از زر پر کند من که نمی فهمم بعضی ها چه چنگی زده اند بر مال دنیا می داند که می میرد می داند که این همه مال...
-
خیلی بده که ادم به بدی عادت کنه
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1387 19:05
خیلی بده که ادم به بدی عادت کنه بعدش خیال کنه که داره کار خوبی می کنه بعضی ها این طوری اند داره با نگاهش طرفه می زنه می گه دارم محبت می کنم رفته برای یه پیر مرد وصیت نوشته هر وقت مردی برات چی کار کنیم چقدر برات خرج کنیم یکی نیست به اون بگه تو خودت چی خودت از کجا می دونی تا کی زنده ایی بهتر نیست این نسخه را برای خودت...