X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 04:14 ب.ظ

گلم اینم جواب تو 


دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت  همه را  عذر بنه

چو ن ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 و اما عزیز  ادرسی  بده که باهات بتونم حرف بزنم ؟!

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392  | نظر بدهید
 تویی

گلم 

 تو اتاق دلم  تنها یه گله 

اونم تویی 

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392  | نظر بدهید
 گیلاس

گل استعاره  از توست 

 تویی که برای من قاصدک  خیالمی

دل من در باغ است 

شکوفه ها  قاصدک ها  برایم  اشنایند 

 همه از تو می گویند 

 از من  از تو  از رویاهای  عاشقانه 

 ببین عزیز من 

 در باغ دلم  که درختان  گیلاس  به بار نشسته اند  

و دانه های شرابیشان مرا به خود می خوانند 

 تو انجایی گلم 

تو انجایی گلم 

دانه های گیلاس را می چینم 

و تو را به ضیافت  باغ گیلاس می خوانم 

من هستم تو هستی گلم 

و نسیمی که موهایت را نوازش می کند 

و دست من که شانه بر ان می کشد 

 دوستت دارم 

 بیا 

 تا لبی تازه کنیم


|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392  | نظر بدهید
 خانه دل

صبح که می ام  سر کار

 در میان هیاهوی ماشین و ادم 

یه راس می رم سراغ گل 

اول سلام می کنم 

 یه کمی خودم را روشن می کنم 

 نه با سیگار 

 با گل 

باغبان می گه اقا 

 گلا  را نچین !

 منم می گم باشه 

 من که گل نمی چینم 

 دارم تماشا می کنم 

 باهاشون حال می کنم 

 بعدم می ام تو اتاقم 

 گلدون های تو اتاقم را اب می دم 

 بعدش  یه چای سبز  درست می کنم 

 یه کمی هم توش زعفرون می ریزم 

و بعدم می ام  اینجا 

 ببینم  دوستم گلم  برام چی داره 

 از چی گفته 

چی برام نوشته 

 یه کمی تو خودم می رم 

منم عاشقم 

 عاشق من 

  دلم خوشه !

  احساس می کنم گرمی دستشو 

 احساس  می کنم گرمی  دلشو 

 چطوری ؟ خودمم نمی دونم 

 خوب رویا پردازی می کنم 

 اره خوب 

 فکر می کنم 

 من الانه  بغل دستمه 

 منم دارم با موهاش بازی می کنم 

 اونم داره  با من  طنازی می کنه 

 خیلی قشنگه 

 نه ؟

نه عزیز ! اینها  رویاهای کودکانه است 

می گه شاید روزی دیدمت 

 خوب بیا 

 تا دیر نشده 

 شاید روزی نباشم 

ببین من دوست توام 

من خودم را ازاد می دونم 

در بند هیچ قیدی نیستم 

جز ان که به کسی اسیبی بزنم 

تو برای من  اصلی 

 بیا خانه دلم برای توست 




|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392  | یک نظر
 چه باید کرد

دلم مه امیز  است

راهم را گم کرده ام 

 در این جاده کوهستانی 

 نمی دانم چرا راهم را نمی یابم 

 نکند راهی نیست 

 نکند عشق واژه ای بی معنی است

اگر هست چرا کسی باور نمی کند 

گلم  خاطره ام  راه را گم کرده ام 

نشانی نیست 

 نمی دانم به کدامین سو باید نظر کنم 

کاش راهی بود 

کاش دوستم باورم می کرد 

 هستی ام به هم پیچیده است 

من خاطره ایی ندارم 

زندگیم شوقی ندارد 

چه باید کرد ؟



|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392  | یک نظر
 برای من

برای من 

و خاطره 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392  | نظر بدهید
 بهار

من با تو چه کنم ؟

می گویی دوست حقیقی را دوس داری 

 بعد می گویی  همین کافی است 

 چه کنم از دست تو ؟

مگر بهار را باور نداری ؟

 من بهاریم 

 تو هم بهاری هستی 

چرا نمی خواهی هر دو یک جا بهاری بشیم 

خدا می گه  بهار را که در بهار ضرب کنی  بهاران می شه 

 نه دو بهار 

حالا  بیا  بریم باغ گل 

 باغ که بهاری است 

 منم بهاریم 

 تو بهاری هستی 

بهاران 

 می دونی چی می شه ؟

خدا بمون می گه افرین 

 افرین  دوستای خوبم 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392  | یک نظر
 بیا

اخه من تو که می گی اون ور ابی !

 تو که گفتی  من نمی تونم ببینمت 

 حالا چی شده ؟؟؟؟؟

مجازی هم حقیقی است

و حقیقی هم به نوعی مجازی است !

چون همه این ها خاطره است 

 که تو ذهن من و توست  

 کافی است  با چند عدد همراه بشه 

 بعد صدا و بعد دیدن هم 

 و بعد دو باره خاطره 

  و تنها خاطره است که می مونه 

  بیا و رو راست باشیم 

 اگه می خواهی خاطره مشترکی داشته باشیم

 بیا لب اب 

 زیر سایه بید 

 با عطر پونه ها 

دلمون  را صفا بدیم 

 بیا 

 با هم بریم گل چینی 

اونم گل محمدی 

 صبح زود که افتاب درنیومده 

 عطر تو دلش  غلغلی می کنه 

عطرشو  می ریزیم  روی تنمون 

 بیا

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392  | 3 نظر
 بی سرانجامی

عزیز من بهتره این داستان را تمام کنیم 

 اون رفیق هم خودت هستی !

 ان چه نوشتم درست بود 

مگر می شود من از منی ! بگویم که هیچ از ان نمی دانم 

 این داستان بیهوده ایی است که سر انجامی ندارد 

 تنها ثمری که داشت دوستم  را از من دور کردی 

و خودتت هم مرا به ناکجا اباد حواله می دهی !

  دوستی مجازی هم  قاعده ایی دارد 

 به ان هم وفا دار نیستی 

 نمی شود عزیزمن !

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392  | یک نظر
 قزوینی

در این داستان زیر  که تمثیلی از مولوی است 

 تو قزوینی هستی !

من دلاکم و عشق  شیر است !

کلی خندیدم  اونور ابی !

 دوستت دارم با تمام این وجود  همشهری قزوینی ام !

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392  | نظر بدهید
 شیر


به داستان من و تو بی شباهت نیست گلم !

شتر بی دم و سر و اشکم که دید

این حکایت بشنو از صاحب بیان           در طریق و عادت قزوینیان

بر تن و دست و کتف ها بی گزند          از سر سوزن کبودی ها زنند

سوی دلاکی بشد قزوینی ای              که کبودم زن ، بکن شیرینی ای

گفت : چه صورت زنم ای پهلوان ؟        گفت : برزن صورت شیر ژیان

طالعم شیر است و نقش شیر زن         جهد کن رنگ کبودی سیر زن

گفت : بر چه موضعت صورت زنم ؟        گفت بر شانه زن آن رقم صنم 

تا شود پشتم قوی در رزم و بزم            با چنین شیر ژیان در عزم و حزم

چون که او سوزن فرو بردن گرفت            درد آن بر شانگه مسکن گرفت

پهلوان در ناله آمد کای سنی                مرمراکشتی ،چه صورت میزنی ؟

گفت : آخر شیر فرمودی مرا                  گفت : از چه اندام کردی ابتدا ؟

گفت : از دمگاه آغازیده ام                    گفت : دم بگذار، ای دو دیده ام

از دم و دمگاه شیرم دم  گرفت              دمگه او دمگهم ،  محکم گرفت

شیر بی دم باش ، گو ای شیر ساز        که دلم سستی گرفت از زخم گاز

جانب دیگر گرفت آن شخص ،زخم            بی محابا ، بی مواسا ، بی ز رحم

بانگ زد او کاین چه اندامست ازو             گفت : این گوش است ای مرد نکو

گفت : تا گوشش نباشد ای حکیم           گوش را بگذار و کوته کن گلیم

جانب دیگر خلش آغاز  کرد                      باز قزوینی فغان را ساز کرد

کاین سوم جانب چه اندام است نیز          گفت : اینست اشکم شیر ،ای عزیز

گفت : تا اشکم نباشد شیر را                  چه شکم باید نگار سیر را ؟

خیره شد دلاک و بس حیران بماند             تا بدیر انگشت در دندان بماند

بر زمین زد سوزن آن دم اوستاد                 گفت : در عالم کسی را این فتاد؟

شیر بی دم و سر و اشکم که دید ؟            این چنین شیری خدا خود نافرید