X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:53 ق.ظ

باران که می اد 

دلم غصه دار می شه

 نمی دونم چرا ؟

شاید یاد پدرانم مرا غصه دار می کنه 

پدرانی در دور دست های تاریخ 

اونجا که از باران به غارها پناه می بردند 

نمی دانم هر چه هست 

باران غصه دارم می کنه 

خاطره 

غار هم برایم پناهگاهه

از زندگی که خسته می شم 

 به غارم می روم 

غار من امروز خانه ای است  از جنس فولاد و سیمان 

نه احساسی دارد و نه طراوتی

غار من امروز خانه ای است در دل یک شهر بزرگ  

 با ادمیانی که هم دیگر را نمی شناسند

گاه سر هیچ و پوچ به جان هم می افتند 

همه با هم غریبه اند

خیلی سرده 

راه می روند  و با خودشان حرف می زنند 

 خاطره اسمان در این  شهر ابی نیست 

 دل مردمان هم چون اسمانش به سیاهی می زند 

کودکی که در میان زباله ها  روزیش را می جوید 

دل هیچکسی را  به درد نمی اورد 

خاطره  شهر بی رحمی است 

 دلم می گیرد از زندگی در  این شهر 

 شهری نیست 

جنگلی  است از بتون و اهن  و قیر و دود و ادمیانی عجول و در مانده 

خاطره نام کوچه ها و خیابانها در این شهر زیباست 

نسترن و بهشت و گلستان و یاس  و...

 اما هیچ نشانی از این ها نیست 

 این ها تنها نام اند 

خاطره   همه پرندگان و مورچه ها و پروانه ها  از این شهر رفتند 

تنها موش ها ماندند 

عجیب نیست ؟

 خاطره 

 در این شهر  شادی نیست 

همسایه ها هم دیگر را نمی شناسند 

و من در غار تنهایی  خود زندگی می کنم 

خاطره تنها دوست است  که ارامم می کند 

اما این هم کیمیایی است نایاب 

 شهر من شهر خوبی نیست 

 بوسه را هم می فروشند