X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
جمعه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:46 ب.ظ
جاتان خالی
رفتم سری به بالکن خونه زدم
کمی هم تخمه افتاب گردون باخودم بردم
در طبقه هشتم
اسمون تهران ابری ست
بالکن رو به رویی تو قفس یه دونه عقاب داره
بیچاره را اونجا زندانی کرده
نمی دونم این کار چه لذتی داره
تو یه بالکن دیگه خانمی داره ترو تمیز می کنه بالکنش را
خیابون هم شلوغه
...
ماشین ها درترافیک دور میدون گرفتارند
ابنما هم داره کار می کنه
بچه ها بازی می کنند با دوچرخه های خودشون
یه عده ایی هم تو چمنا
منم نشستم یه مشت تخمه افتاب گردون را خوردم
خوش مزه بود
گلدون ها دارند سبز می شن
اما جایی شمعدونی ها خالی ست
با اون گل های نازشون
یه زمانی یاس هم داشتم
چقدم یاس می داد
هر روز یه مشت می چیدم
می ریختم روی کنسول ماشین
ماشینم بوی یاس می گرفت
یاد اون یاس ها به خیر
یاد اون شمعدونی ها لب بالکن به خیر
یا د دوستای نازم به خیر
شب شد و به خونه خزیدم
ع رحیمی