X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
جمعه 4 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:07 ب.ظ

میلیاردهای سلول روی هم سوارند و یا در کنار همند
اب و عناصر معدنی
و این ها در کنار هم زیست می کنند
زندگی می کنند
هم دیگر را می سازند
به هم انرژی می دهند
و خنده را بر لبان ما می نشانند
و اشک را در چشمانمان جاری می کنند
و عشق را می سازند
 و دوستی را بنا می نهند
و جهان زیبایی را در کنار هم خلق می کنند
و اگاهی را پدید می ارند
 اگاهی را
و این اگاهی چیست ؟
نمی دانم  نمی دانم
ذهنم چگونه کار می کند
و این میلیاردها سلول مغزی چه می کنند
و اگاهی را از کجا می ارن
 و من چگونه زندگی می کنم
و چرا باید بمیرم
و داستان این مرگ چیست ؟
 از کجا امده ؟
با زندگی زاده شده ؟
همزاد اوست ؟
رویه دیگر زندگی است  ؟
نمی دانم  نمی دانم
 این همه زیبایی چرا می میرد
چرا می میرد ؟
زندگی را دوست دارم
رنگ ها را دوست دارم
دوستانم  را دوست دارم
اون چشمان پاکیزه را دوست دارم
گل را دوست دارم
 عطر را
طراوت را
تازگی را
سیب را
زندگی را
اب را
انار را
دانه های انار را
اون دو سیب زندگی را
 همه را دوست دارم
مرگ
چه می خواهی ؟
چه بی رحمی تو
این همه زیبایی را نمی بینی ؟
روزی نه چندان دور تو را به زمین خواهم زد
منتظر باش
تو خیلی بی رحمی
 همه زندگی را به کام می بری
من زندگی را دوست دارم
من اگاهی را دوست دارم
من بوسه را دوست دارم
بوسه ایی که بر گونه دوست بنشیند
و تو نمی فهمی
 زندگی را جاوید خواهم کرد