X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:46 ق.ظ

پنجره

کنار پنجره اتاقم نشسته بودم

و به اسمان ابری خیره بودم

ابرهایی که می امدند و می رفتند

و گاه بارانی را  بر سر روی عابران می ریختند

هر کس به گوشه ایی می خزید

بعضی ها چتر داشتند و بیشتر نداشتند

خیس از باران

و من متحیر بودم از این مردم

چرا از باران فرار می کردند

باران که نعمت است

باران که زیبایی است

سبزه و اب را به ارمغان می اورد

زندگی بی باران هیچ لطفی ندارد

باران دل ادمی را نرم می کند

در روزهای بارانی مردم کمتر عصبانی می شوند

کمتر به هم چشم غره می روند

در روزهای بارانی صمیمیت بیشتر است

 و در روزهایی که اسمان ابری است

من باران را دوست دارم

من اسمان ابری را دوست داری

من پنچره ایی را دوست دارم

 که اسمانش ابری باشد

و هر از گاهی بارانی بر سر روی ما بریزد

پنجره ایی که به باران چشم دوخته و اسمان ابری را نظاره گر است

دوست دارم

دوست دارم مردمان بارانی باشند

و دلشان شاد و خرم

پنجره یاد اور خاطرات من است

کودک که بودم 

مادرم می گفت دخترم اسمان رعد و برق دارد

بیا کنار

و من اسمان را دوست داشتم

و یواشکی رعد و برق را به تماشا می نشستم

رعد و برق

خانه ما پنجره ما رو به کوهستان است

اسمان که می گرفت

رعدی در می گرفت و برقی

و بعد چه رنگین کمان زیبایی

از اون گوشه تا اون گوشه

می گفت مادرم بیا و ببین

چه زیباست

و بعد بارانی  تند پشت شیشه  پنجره باریدن می گرفت

و گاه به تندی شیشه پنجره ما را می نواخت

وچه زیبا بود  بارانی که روی شیشه پنجره راهش را باز می کرد

به باغچه خانه امان

باغچه خانه ما شاد و خندان بود

و من از پشت پنجره باران را به تماشا نشسته بودم