X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
پنج‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:38 ق.ظ

پدرم که بود

مرا به بال ملائک می برد

پدرم که بود

مرا اشنایی دیرین بود

 اشنایی قدیمی

گرمی دستانش را خوب می شناختم

مادرم مرا دعوا می کرد

پدرم اغوشش باز بود 

 و چشمان پر فروغش لبریز از مهربانی

پدرم اشنای دیرین من بود

اشنای ابدی

پدرم  با این که  روستایی بود

و دستانش ترک خورده  و خون الود

منت هیچ نامردی را نکشید

مرد بود

سفره اش ساده

  به وسعت دل پاکش

در خانه امان باز بود

یک روز چوپان گوسفند ها مهمان بود

یه روز رهگذری بود  در راه مانده

و یه روز همسایه

و یه روز یکی دیگه

 کم بود که مهمان نداشته باشیم

هیچی که نداشتیم نان و ماست  پذیرای مهمان ها بود

پدرم اشنای قدیمی  بود 

به کسی کاری نداشت

ساده بود

و راست گویی را مرام خود کرده بود

 و همین برایش کلی درد سر درست می کرد

سیاه ترین روز شبی بود که او را ربودند

در ان شب سیاه بدنش را با کابل  سیاه کردند

پدرم سال ها پس ازان زندگی کرد

 بی ان که از ان شب سیاه یاد کند

پدرم اشنای قدیمی بود

خاکش فریاد می زند که مردی ارام اینجا خفته  است

 و اکنون دو سالی است که مهمان خاک است

و ان چشمان  پر فروغش مرا نمی بیند

 نه می بیند

ان اشنای دیرین من است

ان اشنای همیشگی من است

تو قلب  من است

و تا قلبم می تپد اون زنده است

نگاهش را حس می کنم

باور کن دستان گرمش را هم حس می کنم

 دستان گوشت الودش را

باور کن باور نمی کنم اون نیست

اون هست

اون اشنای دیرین هست

دوستش دارم