X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 05:38 ب.ظ

 دکتر ...

من پسر ارشد خانواده بودم   در شهرم...

وطنم اماج حمله بود

ایینم و همه تاریخم

تاب نیاوردم

خودم را به کارزار رساندم

و در خط مقدم جبهه

دیده بان بودم

در جنوب

 در ان گرمای تفتیده

دوستانی داشتم با صفا

صمییت ، ذاتی انها بود

عاریتی نبود

اونجا جایی برای نمایش نبود

زندگی را باید می دادی

 زندگی را

جان شیرین را

معامله بزرگی بود  

جای وعظ نبود

جای خطابه نبود

جای میدان بود

جای معرکه بود

جای عشق بود

جای عشق بازی

جای جان ستانی

جای عروج

من بودم و اون جایگاه دیده بانی

و بچه ها که می رزمیدند

و دفاع می کردند

 اتش بود که بر و سر رویمان می ریخت

گلوله ها  اسمان را می شکافتند

و سروهای بلند را به خاک می انداختند

و من در اون  دیده بانی

نظاره گر جان بازی بودم

دوستانم می رفتند

یکایک

و ناگاه گلوله ایی امد

و من دیگر نفهمیدم

وداستان به نقل از دیگران

 من به گودالی افتادم

و زیر قوطی های نوشابه دفن شدم 

دستم  رفت از بیخ

خبر دادند ... شهید شده

و خانواده ام به سرعت خبر دار شدند

برایم مراسم گرفتند

و گریه کردند

و ... در غم و اندوه رفت

و من فردای ان روز  در اون گودال کشف شدم بی هوش

 به پشت جبهه منتقل شدم

 و بعد برای ادامه درمان به ... اعزام شدم

روزها گذشت

روزهای ممتد

شاید 45 روز

و من برای لحظه ایی از کما بیرون امدم

فضای اطرافم دیگرگون بود

فکر کردم تو بهشتم

و باز به کما رفتم

چند روز بعد دو باره به هوش امدم

 فهمیدم تو دنیا  هستم

فهمیدم که چه اتفاقی برایم افتاده است

فهمیدم که در شهر برایم مراسم گرفته اند

 در شهر محل سکونتم غوغایی شد

و من بعد از مداوا  به کشورم امدم

و اکنون از اون سال های به یاد ماندنی سال ها سپری شده است

و درس خواندم در رشته پزشکی  

و در خدمت جانبازانم

 بچه ها  خیلی خوبی دارم  

یک دست ندارم

اما خداوند به من دستان با برکتی داده است

همه انها تحصیلات عالیه دارند

و من خودم را وقف انها کرده ام

دوست داشتنی اند

و  همه اونها را دوست دارم

همه بچه ها همه جانبازان را

همه مردمم را

من مدیون همه انها هستم

هر چه دارم از صداقت این مردم است

دکتر

چشمان مهربانی دارد

به زلالی اب است

و به سبکی شبنم

و به طراوت شقایق های دشت دنا