X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 10:23 ق.ظ

قرار بود تا ابد با هم باشیم

دوست باشیم

دوست باشیم

چه حرف های قشنگی که برای هم نزدیم

چه عکس هایی که برای هم نفرستادیم

خیلی زیبا بود همه چیز

و من هم خیلی ساده

ساده همه چیز  را باور می کردم

نمی دونم اونم این طوری بود یا نه ؟

این طور که نشون می داد

اوای مهربانش این را می گفت

باور کنید باور کرده بودم

مهرش روی دلم پرواز می کرد

شب ها با هم راز می گفتیم

منتظر من بود

مثل این که در کنارم هست

گرمی وجودش را احساس می کردم

با تمام وجودم دوستش داشتم

یه دفعه و یه باره  گذاشت و رفت

من خودمم نفهیدم چرا ؟

نمی دونم اصلا چرا این طوری کرد

چرا امد و چرا رفت

قرار بود تا ابد با هم دوست باشیم

این دوستیمان به عمر بهار هم نپایید

بهانه ایی شد و رفت

بهانه ایی که از قبل هم بود

و می دونست که بود

من که نفهمیدم

می گفت باهات خیلی کار دارم

هستی؟ می گفتم هستم

می گفت عقل را بیشتر دوست داری یا عشق را

می گفتم عشق را

حالا نمی دانم چی شد

دوستم چی شد اون قرار و مدار ها

چی شد اون دوستی ابدی

کجا رفت ان داستان ها

وهم و خیال بود

بی راهه بود

چی بود

من ساده بودم

عشقی نبود چی بود ؟

نه لبی به بوسه تر کردیم

نه دلی را به گرمی دادیم

وهم و خیال بود  داستان بود