X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 06:52 ب.ظ

ساعت دوازده  و نیم روز چهارشنبه  ۳۱ تیر   خواهرم  پروانه خبر داد

پدرم رفت

و می گریست

پدرم رفت

ان مرد نازنین رفت

ان مرد پاک باز رفت

 ان مرد دوست داشتنی رفت

ان مرد صاف و صادق رفت

ان مرد اسب سوار دشت های معرفت رفت

ان گل محمدی رفت

ان مردی که در طول حیاتش حتی یکبار به فرزندانش  اخم نکرد رفت

شاید باور نمی کنید

او این چنین بود

ذلال و بی غش

به مثابه اب چشمه جاری در کنار کوهسار

هر گز دروغ نمی گفت و این از عجایب است

و چه  بلا ها بر سرش رفت   از راست گویی

شبانگاهی بد سیرتان او را ربودند

سال ها پیش 

 از او باج می خواستند

و تن نداد

و ان نامردمان  در تاریکی شب تنش را به ضربه شلاق خونین کردند

 نمی دانید چه شوم  بود ان شب

در خانه ما تیراندازی کردند  در نیمه شبی که همه خواب بودند

روی سر بچه ها

 و چه نامرد بودند  بد سگلان

 نمی دانم ان شب و در ان  تاریکی وحشتناک بر پدرم چه گذشت

 من تنش را دیدم که سیاه از ضربه های شلاق بود

 پدرم در حانه نشسته بود

و اخ هم نمی گفت

خدیا اینان که بودند

و چرا چنین کردند  

سال های بعد محمد برادرم به بیماری لاعلاجی گرفتار شد

و ۹ سال در بستر بیماری بیماری افتاد

و پدرم یک تنه به او رسید

هر روز  او را ماساژ می داد

محمد گل بود  برادرم بود

 ناز بود

 تنش بوی گل محمدی می داد

و پدرم اونو خیلی دوست داشت

محمد در یک روزی که پدرم نبود

دار دنیا را ترک کرد و رفت

و پدرم  در غمی سترگ رفت

پدرم غم را به جانش می ریخت

 هر جمعه بر سرخاک  برادرم می رفت

و خاکش را اب پاشی می کرد

گویی خنکی اب را  احساس می کرد

احساس می کرد بوی فرزندش  را

نجوا می کرد اما کسی از نجوا های او خبر نداشت

هیچوقت حرف نمی زد

نمی دانید چقدر مهربان بود

مهربان زبانی نبود

به  زبان هیچ نمی گفت

مهربانی در دلش بود

و همه این را احساس می کردند

سرور در دلش بود

 ان روز که به مکه رفت نیز چنین بود

و خدا خواست در سفر مکه نیز من با او  بودم

 در تصاد فی شگرف من و او همراه هم در سفر مکه شدیم

روزی پدرم را دیدم پیاده و پا برهنه از خانه خدا به محل اقامتش امد

همه متحیر بودند پس کفش هایت کو

گفت کفش هایم را گم کردم

 خوب پدر جان کفشی می خریدی

روی کوه صفا را خیلی دوست داشت

می رفت بر بلندای کوه صفا و راز و نیاز می کرد

و یک روز خواب یکی از امامان  را دید

همسفران او  را از باز گویی منع کردند

خیلی ساده بود

و این اولین و اخرین سفر معنوی پدرم بود

سال ۱۳۶۳

 روزها می امد و می گذشت و پدرم به کشاورزی و دامداری مشغول بود

گوسفند داری را خیلی دوست داشت

دانه  دانه بره هایی که نمی توانستند  شیر مادرشان را بخورند

می گرفت و انها را شیر می داد

و بعضی از  بره های ناخوش را به خانه می اورد و در کنار  بخاری انها را جای می داد

و با پستانک انها را شیر می داد

 نمی  دانید چه صفایی می کرد

مواظب سگ های گله هم بود

چند تا سگ داشتیم

برای انها غذا می برد

سیرشان می کرد

به چوپان که  فوق العاده رسیدگی  می کرد

سر سفره غذای  چوپان را  اول می برد

و بعد خود غذا می خورد

خیلی با صفا بود

کشاورزی را هم  خیلی  دوست داشت

درخت کاری را

و صیفی کاری را

وقتی خیارها گل می کردن

پدرم شاد می شد

شادی را زمانی می شد حس کرد

که اولین خیار  نوبر را می چید

خوب بعد از مدتی شته ها به جان بوته ها می افتادند

و پدرم سمپاشی را را شروع می کرد

 گل های نازک و طلایی خیارها را با سم می شست

شاید شته ها بروند

خیار چینی خود داستانی داشت

همه به کمک می رفتند

خواهرانم از همه بیشتر

و برادرم اسرائیل که جای خود داشت

کیسه های خیار را در الونک خالی  می کردیم

و بعد دیگرانی انها را  در کیسه های مشمایی می چیدند

میوه ها را به فصلش می چیدم

سیب گلاب و سیب لبنانی  

گلابی و انگور

یه روزی پدرم زعفران کاشته بود

 تو گوشیه ایی از باغ

می گفت زعفران ها گل کرده اند

با دستان زیبایش گل های  زعفران  را اب می داد

می گفت زعفران هم در اینجا خوب می شود

 راست می گفت

مقداری هم رعفران  برداشت کرد

پدرم دوست داشتنی بود

مرد خدا بود

نورانی بود 

 روزها می رفت

و پدرم کار می کرد

 بچه ها یکی یکی  از پیشش رفتند

و پدرم اخر تنها شد با مادرم

کارها را به سختی پیش می برد

علائم بیماری پارکینسون اغاز شد

و این بیماری مرموز پدرم را  از پا انداخت

۵ سال طول کشید

 تا خورشید پدرم غروب کرد

 روزهای اخر چشمان پدرم به سختی باز می شد

اما همه چیز را می فهمید

حس می کرد

بوی بچه هایش راحس می کرد

نمی دانید چه سخت بود ان روز های اخر  

در این روز های اخر پسر عمویم سکته کرد

و پسر خواهرش نمی دانست

و ما نیز این را  از او  مخفی کرده بودیم

یک باره در کنار تخت پدرم به گمان این که پدرم چیزی را متوجه نمی شود

می گوید فلانی فوت کرده است

من که نبودم خواهرم می گفت

یک باره دیدم از  دو گوشه  چشمان پدرم اشک سر ازیر شد

 من به خانه پدرم رفتم همه جمع بودند

و همه می گریستند

پدرم در میانه اتاق ارام در پارچه سپیدی خوابیده بود

پارچه را از رویش برداشتم رویش نورانی بود

بوسه ایی بر روی ماهش زدم

همه می گریستند

گفتم او در میانه بهشت است  

گناهی نکرده است

چند ساعتی پدرم در خانه بود تا همه بیایند و احترام کنند

فرزندان و نوه ها از راه می رسیدند و بر گونه ها پدر  بوسه می زدند

غوغایی  بود

مردم مهربان از همه جا امده بودن تا پدر را تشیع کنند

و تشییع با شکوهی انجام شد

و ساعت ۷ بعد از ظهر بود که ان پدر مهربان در خاک ارام گرفت

در کنار فرزندش محمد

حالا پدرو فرزند در کنار هم ارمیده اند

خدا هر دویشان را  غریق رحمت خود کند

امرالله پدر و محمد فرزندی که دوستش داشت