X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 11:25 ق.ظ

قمری صبح سحر خیزون میخونه

و نمی دونم تو دل کوچکش چی می گذره

منم تو بستر خواب غلت می زنم

و هزار فکر و نافکر دارم

گذر زمون می بینم

دوستی ندارم

دوست هم دمی که دوستش داشته باشم

همه کاسبند

دوستی معنی نداره

داد و ستد

منم که قاعده داد و ستد را نمی دونم

همینه  که تنهام

تنهایی را دوست دارم

اما تنهام هم نمی گذارند

مگه می شه

قمریه می دونه چی می خواد

من نمی دونم

من  چی

من خودمم نمی دونم چی می خوام

تو دل ادما را که نمی شه دید

هلوی زندگی را می شه گاز زد

می شه مز مزه کرد  

می شه شیرینی اش تو زبون حس کرد

می شه طرواتش هم بویید

اما من هلویی ندارم 

هیچی ندارم

هیچکس را ندارم که دوستم داشته باشه

تنهای تنهام

نمی دونم چرا این طوریه

خیالم فسرده شده

یخ زده

کور سوی عشقم هم ناسو شده

هیچکی نمی فهمه

خودم نمی فهمم

کوله باری از رنج دارم

همه اینا اذیتم می کنه

نیش می زنه

زخمی ام می کنه

به خدا پناه می برم

خدا هم هم حرفمو گوش نمی کنه

لابد من شیطونی لم

اما با شیطون  هم که خدا حرف زد

خیلی هم حرف زد

کلی هم بهش حال داد

گفت حال این ادما را بگیر

نمی دونم 

ولش کن

قمریه   داره از سفره مهربونی غذا می خوره  

منم دارم غصه می خورم