X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
جمعه 10 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 07:28 ب.ظ

دو روزی در تهران نبودم

رفته بودم برای دیدار پدر

به شهر قدیمی کاشان

شهری با قدمت دیرینه

و با مردمانی  مهربان

مسیر را به تنهایی طی کردم

راستی تنهایی هم عالمی دارد

ادم گاه احساس می کند در این دنیا نیست

از همه چیز رها می شود

جاده است و اسمان ابر  گرفته

و کوه هایی که منتظر باران اند

و مردمانی که به سرعت می ایند  و می روند

من سیر در جاده را دوست دارم

ادم از بسیاری از بدی ها دور می شود

از ادم هایی که ادم نیستند

از ادم هایی که نفرت در دلشان لانه کرده است

و حسد کورشان

نه در جاده از این خبر ها نیست

احساس خوبی دارم

از کناره کویر می گذرم

و از رشته کوهها ی  رنگی

روزگاری دریایی بوده است

و لابد با دلفین ها و نهنگ ها و ماهی های  زیبا

چه می دانم افتاب دریاها را از این سو به ان سو می برد

دلم باران می خواست

اما از باران خبری نبود

دلم می خواست باران می بارید و برف پاکن به رقص در می امد

هوا خنک است

نزدیکی های ساعت یک به کاشان می رسم

و به خانه خواهرم

یک راست به سوی پدرم می روم و بوسه ایی بر گونه اش می  نوازم

گوشه چشمان زیبایش پر از اشک است

بیماری پدرم از پا در انداخته است

و ان مرد شکسته است

چه می شود کرد

کم حرف می زند

اما هنوز خدا را شکر نفس می کشد

و زندگی می کند

راه که نمی تواند برود

چند نفری چند قدمی می بریم

علم هنوز از درمان بیماری او در مانده است

بیماری پارکینسون

بیماریی که اعصاب حرکتی را از کار می  اندازد

بیش از این نمی گویم

بعد از ظهر سری به بازار کاشان می زنم

و ماست کیسه ایی می خرم

بازاری که در ان بوی عطر وگلاب می پیچد

و مردمانی که خریدمی کنند

 و خندان می روند

و من فردای ان روز با بوسه ایی بر گونه پدر به تهران باز می ایم

و غصه ام گرفته است

باز باید سر کار بروم

و باز ان نفرت ها و ان حسدها

سر باز خواهد کرد

و تنهایی عجب نعمتی است

تنهایی تو جاده