X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 05:50 ب.ظ

گلی تنش را به افتاب تابان داده بود

و خنده  بر لبانش نفش بسته بود

و افتاب گل برگ ها را گرم می کرد

و چه نوازشی می داد گل برگ های خندان را

و خدایا چه زیبا بود خنده گل

و من مات و متحیر به نگاه گل خیره بودم

وای افتاب چه مهربان است

و گل چه ناز

و عشق حقیقی

 اب و افتاب و گل

خدایا مگر نمی شد همه  را گل می افریدی

تیغ را می خواهیم چه کار

این حرف بی معنی است

 تا تیغ نباشد گل را از کجا بفهمیم

من گل را می فهمم

من زیبایی را می فهمم

نیازی به تیغ ندارم

من عشق بازی گل را با  افتاب درک می کنم

من بهشت را بی دوزخ می فهمم