X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
چهارشنبه 10 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 04:22 ب.ظ

عید فطر ۱۳۸۷

ساعت دو بعد از ظهر چهارشنبه

حوصله ام سر رفته بود

زدم به خیابان

یکی از خیابانهای تهران

شهر خلوت است

در میدان  این قسمت شهر فطریه جمع می کنند  و کفاره

در چند نقطه

و در کنار هر صندوقی  دو خانم نشسته اند

روی یکی از انها نوشته شده بود  کمک به نیازمندان کهریزیک

به پارک محل رسیدم

پارک سهند

پارکی که هنوز اب قناب در ان جاری است

پارکی با درختان کهنسال کاج  و چنار

پارکی که باغ بوده است و بازمانده یکی از نخست وزیران دوره قاجار

و من باغ را طی می کنم

و در خنکی جان  بخشی  گام می زنم

فواره های اب نما اب را به بلندای درختان کاج پرتاب می کنند

دختری و پسری روی یکی از صندلی ها دل داده اند

و در اسمان رویاها پرواز می کنند

دوره ایی که کاش هر گز به پایان نمی امد

و من می روم

و در انتهای باغ به سرچشمه قنات می رسم

اب ذلالی جاری است

به خیابان پشت پارک می رسم

خیابان خلوتی است

در خانه ها سر و صدای غذا خوردن به گوش می رسد

زندگی  هم جاری است

در لبه یکی از پنجره ها چند بطری اب لیمو و ابقوره دیده می شود

ان  سو تر پیشخوان یکی از خانه ها با  پارچه نوشته های سیاه پوشیده شده است

مرگ یکی از انها را برده است

دوشیزه ایی را

خدایش بیامرزد

هوا بهاری است

 و اکثر مغازه ها بسته است

و من هم دیوانه ام که راه افتاده ام بی هدف

می خواهم قدری پیاده روی کنم

خسته ام و خستگی دارد مرا از پای در می اورد

سر و ته زندگی ام افت زده است

خیالات سستی که بیمارم کرده است

خیالاتی به سختی سنگ خارا

هزاران سال ریشه دارند در فرهنگ و تمدن ما  

بی خیال همه چیز

به خانه می رسم و تلویزیون دارد فیلم اخراجی ها را نشان می دهد

ساخته ده نمکی

کپه مرگم را می گذارم

و در خیالات می روم