X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
جمعه 28 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 10:04 ب.ظ

رفته بودم برای دیدار پدر

پدرم باز  پس رفته است

ار هفته پیش

چشمان کم فروغ پدرم کم فروغتر شده است

و نمی دانید چه رنجی می برم از بیماری پدر مهربانم

بیماری کمرش  را از میان دو تا کرده است

پدر را به حیاط خانه اوردیم

با پای برهنه

اخه دیگه نمی تونه به راحتی حتی دم پایی را پا کنه

 با کمک دو نفر  امد و روی صندلی  نشست

و من هم داشتم ابیاری می کردم

درختان را می شستم

اب را روی  پاهای پدرم گرفتم

تا خنکی ان را احساس کند

پاهای متورمش را خنک کردم

نمی دانم چه احساسی داشت

چشمانش بسته بود

گفتم پدر چشمانت را باز کن

زیبایی ها را ببین بچه هایت را ببین

نوه هایت را ببین

نه پدرم در حال خودش نیست

اب را به سمت بالا گرفتم

و باران مصنوعی درست کردم

گقتم کمی هم روی پدرم و خودم ببارد

و همین طور هم شد بارانی روی سر روی من و پدر امد

پدرم کمی خیس شد

و خنده ایی کرد

گویی باران  می اید

پدرم باران را خیلی دوست داشت

کشاورز و دامدار بود

باران برای پدرم زندگی بود

وقتی باران می بارید

و ناودوان های خانه های کاه گلی ما به صدا در می امدند

ترنمی خوش الحانی بود که دشت ها را ابیاری می کرد

و گندم زار ها را سیراب می کرد

و این باران مصنوعی هم یاد اور ان روزها بود

ان روزهای بارانی

ان روزهایی که سمورها در دشتها جست  و خیز کنان  شادی می کردند

در بالا سر ما گنجشک ها غوغایی در کرده اند

و بعضی از انها سینه های خاکستری خود را به رخ می کشند

و من پدرم را دوست دارم

و از خدا سلامتی او را می خواهم