X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 08:28 ب.ظ

بعضی ها چه دلربان

با یک نگاه دلت را می برن

نمی دونی تو نگاهش چه نوری ساطعه

صبح که اسمون بارونی بود

من اونو دیدم

موهاش بارون خیس کرده بود

دستاش هم بارونی بود

چشاش هم بارونی بود

دلش هم بارونی بود

و من اونو تو بارون بوسیدم

گرمی بوسه گرممون  می کرد

بارون می بارید

من بودم و او بود

گفتم خدایا شکرت

بارون خوبی بود

شقایق ها تشنه بودن

دوستم تشنه بود

من بودم  و اون بود

کبوتری هم داشت اون طرف  ها پر می زد

زیر بارون و چه دیدنی بود

خدایا تو می دونی دوست من چی کار داره

من بودم اون بود

یه جاده بی انتها

نه سرش پیدا بود نه اخرش

بارون بود

اسمون دلش باز کرده بود

شقایق های  دل من تشنه بودن

خدا را شکر کردم

دوستم گفت این همه شقایق تو دلت چی کار می کرد

این همه شقایق  خونی

و منم گفتم منتظر بارون بودم

منتظر تو بودم

تو مگه نمی دونی دل من از تشنگی داشت می مرد

تو کجا بودی یادی از دوستت نمی کردی

ابرها که اومد

گفتم تو هم می ایی

پیدات می شه

اومدی و  منو خنک کردی

بوسه هات گرم بود

اما من خنک شدم

خیلی جالبه  نه گرمی خنکی

چرا نمی شه بوسه های تو گرم بود

اما دل من خنک شد  می دونی چرا

شقایق ها تشنه بودن