X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 07:26 ب.ظ

نمی دونم می دونی یا نه

ما دلمان می خواد تا ابد باشیم

اگه یه بیماری به سراغمون بیاد

همه چیر برایمان تیره و تار می شه

و به خدا می گیم چرا ما

مگه من چه کار  کرده بودم حالا باید بمیرم

هی اه و ناله می کنیم خدایا مرا از این بیماری نجات ده

اما خدایش یه چیز یادمان می ره

و اونم اینه

بیشتر اوقات علافیم

و نمی دونیم چه کار باید بکنیم

بیشتر اوقات من یکی نمی دونم چی باید بکنم

یعنی همه این طوری اند نکنه من این طوری ام

دوستام که می بینم مثل منند

بیکار و علافند

همین طوری وراجی می کنند

روزی یه سوژه را دست می گیریم و حرف میزنیم

به خدا ما برای چی هستیم

خدا تو مگر کار دیگری نداشتی ما را انداخته ای تو این تهرون

همه اش دود

همه اش ترافیک کشنده

و مردم اخمو

و روزنامه هایی که هر روز حوادث تلخ را برای مردم می نویسند

پدری  که دخترش را خفه می کنه

برای این که ابروش رفته

خدایا چرا این طوریه

من که نمی فهمم

دلم اتش می گیره

نوشته بودن دختره خودش پیشنهاد داده

که پدرش اونه خفه کنه

اخ اتش می گیرم از این ادم ها

اینا ادم نیستند

به خدا ادم نیستند

من که دارم دیوونه  می شم

من که از بودنم در این دوره و زمونه راضی نیستم

داشتم می گفتم من از بودنم راضی نیستم

همین زمونی هم که  هستم

بیخودی هستم

روزها را الکی سر می کنم

سر دو تا ادم کلاه می گذارم

می ام تعریف می کنم

که نمی دونی چی کار کردم

خدایا اخه چه لذتی داره این زندگی که ما داریم

اونایی که توی اون قصر ها زندگی می کنند بیان بگن چه لذتی می برند

از دستبردهاشان

تا ما هم بدونیم

فکر می کنم اونها هم علافند

تازه می شن نگهبان الاف و الوفی که به هم زده اند

خدایا بیشتر اوقات من به بی ثمری می گذره

ثمری هم اگر داشته باشه از همین نوع بلاست

چیز دیگه ایی هم هست

همه امروزه غصه می خورند چرا اینو امروز نخریدند

خوب می بینند ادم هایی که بی بهانه پول دار شدند

و دارند به ادم و عالم فخر می فروشند

بدون این که زحمتی کشیده باشند

دوستم با همه این ها من نمی دونم چی باید بکنم

هر روزم تکرار دیروز

و من مونده ام که لذت زندگی به همین علافی هایش است

خوشی هایش که مانا نیست

همین که اومد و رفت

انگار هیچی نبوده

و من حیرانم چرا دلمان می خواد  هیچوت نمیریم

هیچوقت نمیریم