X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
جمعه 24 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 01:34 ب.ظ

افتاب می تابد هر روز از مشرق

و شب می اید هرشب ازمغرب

و من تا می ایم به روز عادت کنم

شب از راه می رسد

و تا میایم به شب عادت کنم

روز از راه می رسد

و من در این دم و باز دم گرفتارم

شادی من با غم امیخته است

تا شادی به خانه ام می اید

غم از راه می رسد

و تا غم می اید شادی درمی زند

و من نمی دانم به چه سازی برقصم

هر چه می کاوم

هیچ نمی یابم

تمام عمر دربدر دوستم

افتاب که می اید

هزاران گل سر بر می اورند

و شب که می اید هزاران گل می خسبند

من از زمین روییده ام

من زمینی هستم

من از اسمان خبری ندارم

مرا به وعده به قربانگاه نبرید

من به افتاب و باران زنده ام

و شب برایم راز  است

رازی که از ان سر در نمی اورم

دوستم تنهایی مرا می ازارد

و گاه تنهایی را دوست دارم

دوستم دلیل شیدایی ام را نمی دانم

عاشق شدنم را هم نمی دانم

خدایا مرا افریدی

و دلم را لبریز از عشق کردی

اما نگفتی من با این دل هرزه چه کنم

راه و بی راه مرا می ازارد

دلم را خون می کند

نه شبی دارم و نه روزی

نه افتابی و نه مهتابی