X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دل نوشته
شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 07:44 ب.ظ

 نوروز در خانه پدرم  بود

تمام بچه ها بسج شده بودن برای نو نوار کردن خانه بزرگ انها

هر کس گوشه ایی از کار را گرفته بود

خانه پدرم در روستا است

روستایی نزدیک کرج

اکبر اقا دامادمان هم بود

اکبر  اقا عاشق قلیان و نوار است

و چای اتشی و سیب زمینی پخته و بلال

در لابلای خاکستر اتش 

نواری از عارف نهاده بود

و مرتب به قلیان پک می زد

و هر از گاهی تعارف می کرد

و من ابا می کردم

یک بار کشیدم و اذیتم کرد

گفتم اکبر اقا من سیب زمینی را دوست دارم

 سیب زمینی ها با اتش ذغال پخته را  

این بود که یکی یکی انها را درمی اورد و به من تعارف می کرد

الحق  خوش مزه بود

شب بود

و هوا سرد و سرد بود

و در حیاط خانه  کسی نبود

من نشسته بودم روی صندلی

و اکبر اقا  هم مرتب اتش را ور می داد

و کتری چای را اماده می کرد

دو کلاغ هم اوا سر داده بودن

سگمان نبود

اسمان با زیبایی تمام  افسونگری می کرد

شاخ و ساقه درختان با ترنم باد می رقصیدند

و هیاهویی در باغچه ما بود

به خیابان در امدم هیچ کس نبود

تنهای تنها

نوری کم رنگ از چراغ های خیابان می تابید

و گاه پارس سگی ازدور دست به گوش می رسید

و من سر به اسمان بردم

و نگاهم را به انتهای گنبد نیلی دوختم 

که اکنون به سیاهی می زد

ستارگان چشمک می زدند

و من گاه با خود می اندیشیدم

در ان ستارگان چه خبر است

و چه پیامی برای ما دارند

نمی دانم شب به نیمه امده بود

و اکبر اقا هنوز از قلیان  کشی سیر نشده بود

و من داشتم حسابی یخ می کردم

تنم می لرزید

دویدم به سمت خانه

پدرم بیدار بود

و من سلامی کردم و نشستم