X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دل نوشته
چهارشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 08:20 ب.ظ

نیستی ارامش ابدی است

نیستی عین هستی است

با این فرق که هستی

همه سرا سر همه درد است

درد بودن

درد بی درمان

درد بی کسی

درد نادانی

خدایا من نمی خواهم باشم

بهشت و جهنم را به مشتاقان ان ده

من نه بهشت می خواهم

و از  جهنمت هم  بی زارم  

من نمی دانم در این پهنه گیتی چه کاره ام

برای چه امده ام

و برای چه باید بروم

از هر که پرسیده ام نمی داند

دوستم می گوید تو چه قدر نا امیدی

می گویم دوستم تو که امیدواری

برایم بگو داستان این بودن را

گیرم که هر روز چای شیرین بنوشیم

با نان بر بری

و با پنیر تبریزی

و یا نان و پنیر و گردو

و یا نان کره و مربا و یا نان و شیر و خامه

و هر روز  هم نهار بخوریم و قدری هم کار کنیم

شب بخوابیم

و یا فیلم های ساخته شده را ببینیم

و یا خیلی که خوب باشیم چندین کتاب بخوانیم

و ادای روشنفکر ها را در بیاوریم

و یا به چند سفر خارجی برویم

و یا با پدرمان دعوا  کنیم

این را بخر و چرا ان را نخریدی

که ما پول دار بشویم

و یا ماشینمان را سوار شویم

ودر خیابان فیس و افاده بریزیم

و یا در خیابان ها ی  پاریس و لندن قدم بزنیم 

و نمی دانم هزار کار دیگر

و هزار لذت میرای دیگر

و من دوستم با همه این ها دوست دارم نیستی  را

نیستی برتر از این همه هستی پوچ و بی معنی است

با هزار سر گرمی خود را سر گرم می کنم

با هزار لذت خود را همراه می کنم

اما هیچ لذتی مانا نیست

انگار  که نیست

نفشی درخیال است و تمام

اما نیستی خود حیات جاوید است

فارغ از همه درد ها

فارغ از همه بی کسی ها

من در این دنیا از تمام دارایی  هایش

فقط دوستی را دوست دارم

با دوست که هستم

پروانه دلم صبور می شود

و پرواز می کند در خانه دوست